سَرَم درد می کند . احساس چندش آوری تمام وجودم را گرفته . اصلا حال و احوال خوبی ندارم . حس می کنم با همهی هوش و زرنگی و زیرکی که در خودم سراغ داشتم چقدر ساده ام ! چقدر زود گول می خورم و چقدر خیال بافم ! حس می کنم گوش هایم دراز است ...
به دیروز خودم که نگام می کنم می بینم من چه ساده بودم که فکر می کردم اگر من هم مثل بقیه به مرد سبز رای بدهم او رییس جمهور می شود ! چقدر سطحی نگر بودم که تحت تاثیر این بازی های انتخاباتی و جو آن قرار گرفتم ...
۲۲ خرداد 1۳۸۸ را تا آخر عمر فراموش نمی کنم . این حس خاری و بی اهمیتی که وجودم را فرا گرفته هیچ وقت از یاد نمی برم . حالا فهمیدم که چه راحت می شود از یک انسان عاقل و بالغ یک عروسک خیمه شب بازی ساخت ! این اولین و آخرین باری بود که در انتخابات این نظام شرکت کردم . چقدر خوب است که در شناسنامه های کسانی که رای می دهند مهر زده می شود ؛ اگر زمانی باز جو انتخابات و سهیم بودن در سرنوشت کشورم من را گرفت مطمئنا نگاه کردن به این لکهی آبی رنگ ننگ ، در شناسنامه ام مانع غرق شدنم در آن جو خواهد بود . این لکهی آبی با من حرف می زند ، می گوید : ببین ، تا این لحظه از زندگی ات یک بار جوری خر شدی که خود این حیوان زبان بسته به تو می گوید : زکی ... !
همهی ما بازیچه بودیم ، تمام این مناظره ها ، مصاحبه ها و بازی های انتخاباتی مثل سیب هایی بود که در راه ما قرار داده بودند و با دنبال کردن و جمع کردن آن ها در انتها خود را در کنار صندوق رای می دیدیم ...
حال همهی دنیا فکر می کنند این حضور پر شور و شکوه مردم در انتخابات به خاطر انتخاب محمود احمدی نژاد بوده است ! نمی دانند برای نه گفتن بوده ، برای رهایی از این ذلت و خفت بوده ، نمی دانند برای به دست آوردن آبروی از دست رفته بوده ، برای شنیدن دروغ کمتر بوده ، نمی دانند برای زنده کردن نام ایران بوده ، نمی دانند ...
ولی آیا اگر رای ها درست و بدون تقلب اعلام می شد و میر حسین موسوی رییس جمهور می بود همه چیز درست می شد ؟ آیا او و بقیه کاندیدا نیز در دستهی عروسک گردان ها نبوده اند ؟! آیا او و بقیهی نامزدها اکنون نزد کارگردان ننشسته اند و به ریش ما نمی خندند !؟
صدا و سیمای ایران راست می گوید ؛ برندهی این انتخابات مردم هستند . درست است تاوان سنگینی دادیم ولی اگر همه سر خود را از برف خارج کنند متوجه می شوند که سی سال است در این مملکت چه می گذرد ! من که مسیر زندگی ام از ۲۳ خرداد تغییر کرد ، از این به بعد تمام سعی و تلاشم این است که زندگی برای خودم درست کنم که کوچکترین وابستگی به این نظام نداشته باشد ، به هیچ وجه تحت تاثیر انتصابات نباشد . دیگر از این نوع زندگی متنفر شده ام . از این به بعد تا می توانم از سیاست به سبک ایرانی فاصله می گیرم ...
دنیا دو روز است ، در بدترین شرایط هم می شود از این دو روز لذت برد ؛ اکنون با تمام وجود تلاش می کنم طعم گیلاس را بهتر درک کنم ...
+ نوشته شده در
13 Jun 2009ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط محمد
|

من ؛ به مهندس میر حسین موسوی خامنه با کد انتخاباتی ۷۷ رای دادم.
نمی دونم که به جز این تخلفات معمولی که پای صندوق های رای صورت می گیره به صورت کلی هم تخلفی انجام میشه یا نه ! نمی دونم رای های ما سوزانده میشه ، ریز ریز میشه ، پودر میشه یا نه ! ولی این بار تصمیم گرفتم که توی انتخابات شرکت کنم ؛ انتخاباتی که اصلا به صحیح بودن و بدون تخلف بودن اون اطمینان ندارم !
مطمئنم که از بین این چهار تا انتخاب ، بهترینش رو انتخاب کردم . من ؛ به مهندس میر حسین موسوی خامنه با کد انتخاباتی ۷۷ رای دادم . مطمئنم احساسی تصمیم نگرفتم . لزومی هم نمی بینم که دلایلم رو اینجا ذکر کنم ، چون به اندازه کافی دوستان در این مورد صحبت کردند .
به امید پیروزی و ریاست جمهوری مهندس میر حسین موسوی ...
* کلیه حقوق عکس این مطلب متعلق به وبلاگ تاوان می باشد .
* (تاریخ ارسال پست : جمعه ، ۲۲ خرداد ماه ۱۳۸۸)
* می دونم که قرار بود دیگه توی بلاگفا ننویسم ! ولی انگار نوشتن توی وردپرس به ما نیومده ، برای فرستادن یک پست توی وردپرس کلی مکافات داشتم ، باید از هزار تا ترفند و قیلتر شکن و اینا استفاده می کردم ! الانم که به کل دسترسی به وردپرس ندارم . فعلا مجبورم با همین بلاگفا بسازم ، به قول معروف توی حوضی که ماهی نباشه قورباغه سالاره ! (:
+ نوشته شده در
12 Jun 2009ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط محمد
|
الان که دیگر فقط چند روز به نوروز مانده ، همه در حال خانه تکانی یا نو کردن چیزهای اطراف خود هستند . من هم بالاخره طاقت نیاوردم و امروز کاری را که مدت ها بود قصد انجامش را داشتم انجام دادم و از بلاگفا به وردپرس نقل مکان و اسباب کشی کردم .
وبلاگ نویسی در بلاگفا را دوست نداشتم ؛ جدای از کمبود های سخت افزاری و نرم افزاری ، بلاگفا خانهي سرد و بی روحی برای من و وبلاگم بود ! احساس خوبی از وبلاگنویسی در بلاگفا به من دست نمیداد ! اما در همین مدت کوتاه خیلی با وردپرس انس گرفتم و اصلا احساسی را که نسبت به بلاگفا داشتم نسبت به وردپرس ندارم .
به امید اینکه در سال جدید خانهی جدیدم روز از روز بهتر شود و بتوانم به خوبی از آن مواظبت کنم …
تاوان را در وردپرس هم ببینید . . .
+ نوشته شده در
13 Mar 2009ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط محمد
|
هنوز هم که هنوزه باورم نمیشه بالاترین هک شده باشه ! بالاترین ، بالاترین من ... هک شد ؟ به همین راحتی !؟ بیش از دو سال بود که توی بالاترین عضو بودم . چه اتفاقات و رویداد هایی رو با هم پشت سر گذاشتیم ... درسته لینک های من نتونستن بیشتر از چند باری که با انگشت شمرده میشه به صفحهی لینک های داغ برسن ، ولی من هیچ وقت دلگیر نمیشدم ؛ چون بالاترین رو دوست داشتم ، با تمام وجودم دوستش داشتم ! چرا کسی باید بالاترین رو هک کنه ؟ بالاترین بزرگ ترین جامعه مجازی ایرانی بود ... این که میگم بزرگ ترین جامعه مجازی ، منظورم معنای واقعی کلمه جامعه است ؛ یعنی همه جور آدم با هزار نوع عقیده و سلیقه و اعتقاد کنار هم داشتن زندگی می کردن ! کنار هم زندگی می کردن و هیچ مشکلی هم نداشتن ! همه یوزر ها ، چه اون هایی که با هم دوست بودن و چه اون هایی که با هم دشمن بودن ته دلشون همدیگه رو دوست داشتن ! نسبت به هم غیرت داشتن ... بالاترین برای من مثل هیچ سایت دیگه ای نبود ، مثل این فروم ها و انجمن ها هم نبود که اگر چیزی خلاف عقیده مدیرانش و یا کاربرانش میگفتی سه سوت بَن بشی . . .
بالاترین تو باعث شدی که من طرز فکرم رو تصحیح کنم ، بعضی عقایدم رو تغییر بدم ، با یه چشم دیگه به دنیای اطرافم نگاه کنم ، بفهمم کجا دارم زندگی می کنم . . . بالاترین هیچ وقت فراموشت نمی کنم . می دونم که بر می گردی . می دونم ؛ بالاترین برگرد ، حالا نوبت ماست که دوباره تو رو سرپا کنیم ... از وقتی نیستی احساس یه بچهي سه چهار ساله ای رو دارم وقتی که داره با شوق و لذت آبنبات چوبیش رو می خوره اما یکباره اون رو از دهانش بکشی بیرون . . .
بالاترین هر دقیقه و هر ساعت منتظرت هستم . . . می دونم که بر می گردی چون پهلوانان نمی میرند ! نمی دونم ، شاید اگر به پهلوانان هم از پشت خنجر بزنی . . . . . . . .
+ نوشته شده در
5 Feb 2009ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط محمد
|
اصلا همچین دوستی هست ؟ دوستی که وقتی از همه چیز و همه جا خسته شدم ، وقتی که احساس می کنم تنهاترین موجود توی جهان هستم ، وقتی بریدم ، وقتی موندم ، وقتی دلتنگم ، وقتی دلم شکسته ... با تمام وجودم بغلش کنم ؛ با تمام وجودم حسش کنم ،گرمای بدنش بهم آرامش بده ، هر چقدر که دلم خواست توی آغوش بگیرمش ،در حالی که اون رو توی آغوشم فشار میدم چشمهام رو ببندم و چانهام رو بگذارم روی شانهـش و سرم رو بچسبونم به سرش و تا میتونم گریه کنم ،گریه کنم و خجالت نکشم ...
اصلا همچین دوستی هست ؟ دوستی که وقتی انقدر از گذشتهی گذشته شده خسته ام ، وقتی انقدر از گذشتهی گذشته شده می ترسم که جرات نمی کنم سرم رو برگردونم و به جای پاهای پشت سرم نگاه کنم ، به اون پناه ببرم ؟
اصلا همچین دوستی هست ؟ اصلا خانهی دوستی وجود داره که به دنبالش باشم ؟ نه نیست ... یقین دارم که نیست ...
+ نوشته شده در
5 Feb 2009ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط محمد
|
الان شب یلداست . . .!؟
چرا هیچ کس کنارم نیست ؟ چرا بوی هیچ آدمی نمیاد ؟ صدای خنده نمیاد ؟ صدای قصه نمیاد ؟ صدای شکستن تخمه نمیاد ؟ پس هندوونه سرخ کجاست ؟ خاکستر داغ کجاست ؟ دونه های انار کجاست ؟ دست مادر چرا نیست رو سَرَم ؟ - قربونش برم گل پسرم - . . .
خدا جون بسه دیگه ! آخه عدل و انصافتو شکر ، این همه تنهایی فقط برا من !؟ خدا ؛ یا کاری کن این دل لامصب از سنگ شه یا بذار این بغض کوفتی بترکه ! می خوام گریه کنم ، گریه ! می خوام تو طولانی ترین شبی که خلق کردی انقدر گریه کنم که از رو بری . . . می فهمی ؟ گریه . . .
+ نوشته شده در
20 Dec 2008ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط محمد
|
توی این مدت تقریبا کوتاه که من این وبلاگ رو دارم ، این دومین پستی هست که به مناسبت مرگ یک هنرمند داخلش می نویسم . از احساسم هنگام نوشتن این مطلب فقط می تونم به حقارت و پشیمانی اشاره کنم ! فکر می کنم دلیلش رو بدونم و شاید هم ندونم . . .
شاید اسم استاد رضا ارحام صدر تا قبل از فوت ایشون به گوش کسی نخورده بود ، مخصوصا به گوش جوون ترها ؛ من خودم هم به خاطر سن کم چیزی زیادی از ایشون نمی دونم و هیچ کدم از تئاترها یا فیلم های ایشون رو تا حالا ندیدم ولی به این دلیل که این استاد بزرگوار همشهری ما بودن چیزهایی از بزرگترها از ایشون شنیده ام و با همین اطلاعات اندک پی برده بودم که این استاد هنرمند چقدر شخصیت جالبی دارند . قصدم از نوشتن این مطلب به نوعی تخلیه کردن خودم هست و البته نوشتن خاطره ای از استاد ارحام صدر که خان عموی بزرگ ما چندین بار برای ما تعریف کردند :
عموی بزرگ بنده تعریف می کردند که یکبار که برای بار چندم برای دیدن یکی از تئاترهای استاد ارحام صدر رفته بودند ، در کمال تعجب متوجه شده اند که محمدرضا شاه هم توی سالن حضور دارند و برای تماشای نمایش این استاد کاردان به تئاتر اومده ! از ذوق و شوق دیدن شاه مملکت از فاصلهی نزدیک توسط خان عمو که باید بگذرم ! ولی باید بدونید که تئاترهای گروه استاد ارحام صدر این جور که گفته می شه خیلی انتقادی بوده و با طنز حرف های انتقادی خیلی بزرگی رو بیان می کرده ! خان عمو تعریف می کرد که شاه از دیدن این نمایش بسیار لذت می برده و حین دیدن نمایش همش در حال خندیدن بودن ! خان عمو می گفت در صحنه ای از تئاتر استاد ارحام صدر باید می گفته که من از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسم و فقط از خدا می ترسم ! ولی اینبار چون شاه به دیدن نمایشش اومده بوده خیلی ناگهانی یه تغییراتی توی دیالوگش داده و به بازیگر مقابلش گفته : ترس ؟ من و ترس ؟! این شاه مملکت رو می بینی که اینجا نشسته ؟!؟ من از این هم نمی ترسم !! من فقط از خدا می ترسم . . . فقط از خدا . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ نوشته شده در
17 Dec 2008ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط محمد
|
نور نارنجی رنگ خورشید به شدت از سمت دربهای شیشه ای غربی دانشکده به داخل راهروها می تابید ، خورشید داشت غروب می کرد و انگار پشت دربهای بزرگ قرار داشت . همیشه سعی می کردم در این فصل که خورشید زود هنگام غروب می کند در اوقات بیکاری خودم را به دانشکدهی انسانی برسانم و این صحنهی ناب را به چشمان خستهی خودم هدیه بدهم ؛ آن روز هم همین کار را کردم ، به دیوار سمت راستی راهرو جایی در میانهی آن و روبهروی انتشارات دانشکده تکیه داده بودم و از این ثانیه های زیبا لذت می بردم . دیدم که آن پسر آمد ، همیشه حداقل یکی از دوستانش همراهش بودند ، اینبار تنها بود و مثل همیشه عینک آفتابی اش هنوز به چشمانش بود ، دست چپش را به دیوار یخ کردهی روبه روی من چسبانده بود و آرام آرام از انتهای راهرو و سمت چپ من به طرف جلو حرکت می کرد . حدس زدم مقصدش "کانون مهر" باشد که اتاق آن در سمت راست من و روبه روی پله های منتهی به طبقه دوم دانشکده قرار داشت ، پاشیده شدن نور مِسی رنگ خورشید به داخل راهرو به اوج خودش رسیده بود ، سرم را به طرف راست جایی که کانون مهر قرار داشت چرخواندم ، نور خورشید که از این سمت می تابید چشمانم را زَد ، جلوی در کانون چیزی دیدم که یکه خوردم ، تکیه ام از دیوار کنده شد ، یک قدم به جلو آمدم . آن دختر را دیدم ، متوجه آمدنش از طبقه بالا نشده بودم ، او هم برعکس همیشه تنها بود . کیف دستی ساده اش از ساق دست چپش آویزان بود ، با انگشتان دست راست دستگیره در اتاق کانون مهر را گرفته بود و با انگشتان دست چپ محکم کلید را در دست گرفته بود و در حال تقلا برای باز کردن قفل در بود ، انگار قفل گیر داشت ، پسر داشت آرام آرام نزدیک می شد . دختر خسته شد و از تقلا دست کشید ، چادر مشکی اش را مرتب کرد ، شیشه ساعت مچی اش را بالا زد و عقربه های آن را لمس کرد ، شیشه را بست و دوباره به تقلا کردن ادامه داد . به زمین چسبیده بودم ، می خواستم به پسر کمک کنم ، تا رسیدن به کانون باید از درب یک کلاس خالی و درب انتشارات عبور می کرد ، نمی توانستم تکان بخورم - احمق چرا کمکش نمی کنی ؟ - پسر کلاس را رد کرد ، دختر همچنان مشغول تقلا بود ، پسر به انتشارات رسید ، به اشتباه فکر کرد به کانون رسیده ، یک قدم به داخل رفت اما از صدای دستگاه های فتوکپی فهمید که اشتباه کرده ، بیرون آمد و دوباره به همان حالت به راه افتاد ، در این زمان از روبه روی من عبور کرد ، دختر هنوز نتوانسته بود در را باز کند - زود باش دیگر ، یک قفل را نمی توانی باز کنی ؟ - احساس کردم از خودم بَدَم می آید - کثافت گوه - پسر نزدیک به در کانون شده بود و دختر هنوز نتوانسته بود در را باز کند . - هنوز می توانی کمکش کنی ، زود باش . . . آشغال - دست چپ پسر ، همانی که چسبیده به دیوار بود درست در راستای دست چپ دختر ، همانی که کلید را این طرف و آن طرف می چرخاند بود ، - الان . . . ، چرا هیچ کس دیگه اینجا نیست . نرو . . .- پسر به کانون رسید ، دستش به دست دختر خورد ، اخمی در چهرهی هر دوشان به وجود آمد ، اخمی حاکی از کنجکاوی ، باز نور شدید چشمانم را اذیت کرد ، پسر با آرامش و آرام ابتدا ساعت دختر را لمس کرد و بعد دستش را . در آن نور ابروهایش را دیدم که یکدفعه به حالت تعجب و ترس بالا رفت ، ناگهان هر دو دستش را به شدت عقب کشید و در همان حین یک قدم به عقب پرید ، فکر کردم او را برق گرفته ، کیف دختر به خاطر تکانی که خورد به زمین افتاد ، پسر خیلی بیشتر از دختر ترسیده بود ، باز از خودم بدم آمد - خاک بر سَرت - . دختر با لبخند سرد و با تعجب گفت : آقای دهقانی شما هستید ؟ . پسر با صدایی لرزان گفت : بله خانم . احساس کردم هر دوشان آرام تر شدند ، آخر همدیگر را می شناختند . در سکوتی کر کننده دختر خم شد و کیفش را از روی زمین بر داشت ، پسر همچنان در حال تکان خوردن و تحرکت بود ، کاملا احساس شرم در چهره اش معلوم بود ، به خودم گفتم حالا مگر چه شده که ناراحت شدی ؟ فقط دستشان به همدیگر خورده ! کاری که تو هم هر روز انجام می دهی ! شوک پسر در آن لحظه جلوی چشمانم آمد . - خفه شو آشغال - . دختر آرام گفت : هر کاری می کنم در کانون را باز کنم نمی توانم . پسر گفت : چرا ؟ بگذارید من امتحان کنم . دختر گفت : کلید داخل قفل است . پسر در را عقب و جلو می کشید و در همان حال کلید را در قفل می چرخاند . نگرانی و خجالت چهره هر دوشان را فرا گرفته بود ! هنوز نمی توانستم حرکت کنم . پسر بالاخره در را باز کرد . به دختر گفت شما بفرمایید داخل من میرم دنبال علی ! فهمیدم که پسر نمی خواست او و دختر تنها در اتاق باشند ، احساس کردم دختر هم با شنیدن این جمله راحت تر شد . پسر که مطمئن شد دختر داخل شد از او خداحافظی کرد و آرام برگشت ولی اینبار به داخل کلاس خالی مجاور انتشارات رفت و آرام و منتظر نشست . . . احساس کردم می توانم راه بروم ! نزدیک کلاسی که پسر در آن نشسته بود شدم و او را آرم و ساکت دیدم ، بالای چهارچوب در نوشته شده بود ۲۰۲ . به طرف کانون رفتم ، نور خورشید کم رنگ تر شده بود ، بعد از دیدن چیزی که بالای چهار چوب در کانون نوشته شده بود بدون توجه به راهروی مِسی و زیبا از دانشکده خارج شدم و تا می توانستم دویدم و دور شدم ، دویدم و دور شدم . . . : کانون حمایت از معلولان و نابینایان دانشگاه .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ نوشته شده در
10 Dec 2008ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط محمد
|
با یه چشم به هم زدن ماه رمضون این سال هم داره تموم میشه ، با یه چشم به هم زدن این سال هم تموم میشه ، با یه چشم به هم زدن دوران خوش کودکی و نوجوونی مون هم تموم شد ، با یه چشم به هم زدن جوونی و بزرگسالی مون هم تموم میشه ، با یه چشم به هم زدن موهامون هم سفید میشه ، با یه چشم به هم زدن عمرمون هم تموم میشه و بعد از آخرین چشم به هم زدن دیگه کمرکش قبرستون زیر یه عالمه خاک خوابیدیم و خواهی نخواهی همسایهی خوشمزه ای واسه مورچه ها و کرم ها شدیم . . . به همین راحتی ، به همین خوشمزگی !
با هر کدوم از این چشم ها و پلک هایی که برای خوندن این نوشته به هم زدید ، با هر یک از نفس هایی که حین خوندن این نوشته کشیدید ، یه قدم به مرگ نزدیگ تر شدید . . . اتفاقی که ممکنه خیلی دور یا خیلی نزدیک باشه . . .
به خاطر ناراحت شدن و به هم ریختن اعصابتون از این حقیر خرده نگیرید ! چرا ما هیچ وقت به این چیزا فکر نمی کنیم ؟ چرا اندازه یک صدم این چیزایی که آخرش باید همه رو بذاریم و بریم به مرگ فکر نمی کنیم ؟! چرا خودم به این چیزا فکر نمی کنم ؟! مرگ حقه ولی برای همسایه . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ نوشته شده در
29 Sep 2008ساعت 4:12 قبل از ظهر  توسط محمد
|
گاهی اوقات که مثلا یه اتفاق خوشایندی توی ایران می افته و افتخاری کسب میشه همهی ما ایرانی ها خوشحال میشیم ، برای چند ثانیه به ایرانی بودنمون افتخار می کنیم ! مثلا می گیم اره داداش ، اره عزیزم ، تیم ما برنده شده ، بچه های کشور ما توی فلان المپیاد مقام آوردن ، هادی ساعی عزیزمون توی المپیک طلا گرفت ، فیلم فلان کارگردان کشورمون توی فلان جشنواره جایزه گرفت ، مقاله فلان دکتر کشور عزیزمون برنده شده ، عکس های فرزند غیور کشورمون جایزه گرفته و . . . ! برای این جور اتفاق ها ما ایرانی ها خوب بلدیم که ضمیر "ما" رو به کار ببریم و همه رو هم خون و هم وطنمون حساب کنیم . . .
اما وقتی که می شنویم یا می بینیم که یک ایرانی سر چندین نفر رو کلاه گذاشته و خورده و برده ، اینجا دیگه نمی گیم سر مردم کلاه گذاشتیم ! نمی گیم دخترهای جوونِ پدر و مادرهایی رو که با هزار امید و آرزو پاره تنشون رو بزرگ کردن دزدیدیم و بردیم خونه خالی به زور بهشون تجاوز کردیم و بعدشم توی بیابون از ماشین پرتشون کردیم بیرون ! نمی گیم توی صورت کسی اسید پاشیدیم ! نمی گیم دزدی کردیم ! نمی گیم مال یتیم خوردیم ! نمی گیم کُشتیم ! نمی گیم ریا کردیم ! ربا خوردیم ! زنا کردیم !دروغ گفتیم ! نذول خوردیم ! لواط کردیم ! گرون فروشی کردیم و . . . ! برای اینجور اتفاق ها دیگه نمی گیم "ما" ، میگیم اینا رو باید از اونجا آویزونشون کنن ، باید زندان کنن ، اعدام کنن باید فلان کنن . . .
چرا خودمون با خودمون این کارها رو می کنیم ، مگه اون متجاوز ، کلاهبردار ، ربا خوار ، نذول خوار ، دزد یکی مثل من و تو نیست ؟ ایرانی نیست ؟ فرزند کشور عزیزمون نیست ؟ ما هستیم ، همه ما . . .
تا کی باید منتظر بشینیم که کشورمون خودش خود به خود درست بشه ؟ مگه بهمون ثابت نشده دولتمردانمون عرضهی همچین کاری رو ندارن ؟ خودمون باید خودمون رو درست کنیم تا کشورمون درست بشه . . . از خودمون شروع کنیم ، از پس خودمون که بر میاییم . . .
چرا فقط توی ماه رمضون آمار فساد و جرم و جنایت پایین میاد ؟ مگه توی ماه رمضون چه کار می کنیم ؟ ماه رمضون خورشید یه جور دیگه میتابه ؟ روزهاش با بقیه روزهای سال فرق میکنه ؟ چرا فقط توی ماه رمضون یه کمی درست میشیم . . . ؟ ای خدا کاش تمام ۱۲ ماه سال ، ماه رمضون بود . . .کاش . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ نوشته شده در
4 Sep 2008ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط محمد
|