| تاوان |
از زندگانیم گِله دارد جوانیم \*/ شرمنده جوانی این زندگانیم
|
مطالب دیگر
» گوش های من دراز است !
» من ؛ به مهندس میر حسین موسوی رای دادم ! » اسباب کشی به وردپرس ! » آن روزها همه بالاترین نگاه می کردند ... » اصلا خانهی دوستی وجود داره ؟ » شب یلدای من . . . » خاطره خان عمو از تئاتر ارحام صدر با حضور محمد رضا شاه ! » راهروی مِسی رنگ دانشکده . . . » با یه چشم به هم زدن ... » چرا فقط توی ماه رمضون یه کمی درست میشیم ؟! تمام پیوندها پیوندها
سینماتیک
بالاترین سیمای ایران روزنامه ی اعتماد ملی تلخ نوشته های یک مشهدی دنیای شیشهای نارنجی Spotlight :: قالب ساز :: طراح قالب
|
![]() من امروز صبح خبر دردناک درگذشت خسرو شکیبایی را از بالاترین فهمیدم ، چقدر بد است آدم خبری به این ناخوشایندی را برای اولین بار از اینترنت و سایت بالاترین بفهمد . . .
شکیبایی را دوست داشتم ، واقعا چقدر حیف شد که همچین بازیگری انقدر زود از بین ما رفت ! با یک مرور متوجه می شوید که یکی یکی کوه های استوار سینما و تلویزیون مان در حال ناپدید شدن هستند ! ولی انقدر خوب بوده اند که فواید و مزایای وجودشان تا انتها باقی خواهد بود . . .
خسرو شکیبایی بخشی از خاطرات خوب من را تشکیل می داد ! یادم می آید زمانی که کوچکتر بودم و سریال خانه سبز برای اولین بار از تلویزیون ایران پخش می شد چقدر برایم لذت بخش بود ، مخصوصا بازی گرم آقای شکیبایی که همیشه به دل من می نشست ! اگر درست به یاد داشته باشم یکی از تکیه کلام های ایشان در این سریال "مرد باش" بود ! خاطره ای در رابطه با این تکیه کلام دارم که نوشتنش اینجا شاید بد نباشد : یک روز ظهر از همان روزهایی که خانه سبز در حال پخش بود ، من داشتم با دوچرخه ام در خیابان می تاختم ! یکباره جوگیر شدم و تا می توانستم پا زدم و با سرعت خیلی زیاد حرکت می کردم که ناگهان درون یکی از دستانداز های خیابان که خیلی هم بی شباهت به چاه نبود افتادم ! به شدت به زمین خوردم و به عبارتی پخش زمین شدم ! یک دست و یک پایم به شدت زخمی و کوفته شده بود ، نمی توانستم از زمین بلند بشوم ، ناگهان جوانی را بالای سرم دیدم که دستش را به طرفم دراز کرد و به من گفت : بلند شو . . . مرد باش ! تکیه کلام آقای شکیبایی را مثل خود ایشان گفت ، ظاهرا این جوان هم تحت تاثیر خانه سبز قرار گرفته بود ! من هم که خیلی تحت تاثیر بازی آقای شکیبایی بودم یکباره همهی درد را فراموش کردم و دستش را گرفتم و بلند شدم و به خانه رفتم ! اگرچه آن شب نتوانستم بخوابم ولی می خواهم بگویم که آقای شکیبایی با نیروی خارق العادهی خود در بازیگری چه تاثیری در من گذاشته بود که حتی زمانی که آن جوان از ایشان تقلید کرد هم یک حس متفاوت در من ایجاد شد که به موجب آن برای دقایقی درد را فراموش کردم . . .
خدا آقای شکیبایی را بیامرزد ، شاید الان در خانه ای با هزاران رنگ راحت و آزاد باشند و به آرزوهایشان رسیده باشند ، شاید . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک روز يكي از ماموران زحمتكش ادارهي برق که به خاطر گرما، گرانی، زن و بچه و هزار مشغلهي دیگه تا حدودی گیج شده بود وارد یک مجتمع شد و کنتور برق واحد آقای "ب" را که مردی معتقد و دوستدار این دولت مردمی بود به جای کنتور برق واحد آقای "الف" که یک انسان شریف و نرمال بود و مثل همیشه فرصت نکرده بود قبض برق واحدش را پرداخت کند قطع کرد ! آقای ب فکر کرد که این قطعی برق به خاطر خاموشی های دو ساعتهي روزانه هست ؛ بعد از دو ساعت متوجه شد همهی ساختمان برق دارند به جز واحد او ! سریع به سراغ کنتورها که در پارکینگ بود رفت و فهمید که کنتور واحدش قطع است ، به خودش گفت من که قبضم را پرداختهام حتما دوباره این آقای الف قبضش را نداده و مامور ادارهی برق به اشتباه کنتور واحد من را قطع کرده ! سراغ آقای الف رفت و متوجه شد که حدساش درست بوده ، بندهخدا آقای الف هم که تقریبا آچار فرانسه ساختمان بود برق واحد آقای ب را به کنتور خوداش متصل کرد و نعمت برق دوباره به واحد آقای ب برگشت و قضیه فیصله پیدا کرد . بعد از چند دقیقه آقای ب متوجه شد که برق واحدش کم و زیاد می شود ، خانوماش گفت: خاکعالم؛ ب ،چرا برق اینجوری میشه !؟ آقای ب هم گفت شاید این الف کارش را درست انجام نداده ، خانوم این فازمترُ بیار تا خودم درستش کنم ! آقای ب اُفتاد به جان کنتور واحد آقای الف و بعد از یک سری کارهایی که خودش هم نفهمید چکار کرده به خودش گفت فکر کنم درست شد و رفت بالا ! ناگهان آقای الف دید که برق واحدش قطع شده و چون برق عمومی ساختمان بود رفت سراغ کنتور و فهمید که آقای ب برق واحدش را قطع کرده و فقط برق خودش وصل است ! اینبار او به سراغ آقای ب رفت و گفت که شما اینکار را کردید ؟ ب گفت بله ، آخه برق ما هی کم و زیاد میشد ، فکر نمی کردم برق شما قطع بشود ! الف گفت آخه حاجی بَد کردم که به شما برق دادم !؟ چرا برق ما را قطع کردید . . . خلاصه آقای الف دوباره کنتور را به همان حالت قبلی در آورد و هر دو به واحدهایشان برگشتند ! بعد از چند دقیقه اینبار هم برق آقای الف رفت و هم برق آقای ب ! اعصاب هر دوتای آنها خورد شد و علاوه بر آن خانوم هایشان هم شاخ توی جیبشان گماشتند و هر دو باهم به پارکینگ رسیدند و بعد از جر و بحث داشتند با هم گلاویز می شدند که یکی دیگر از اعضای ساختمان آمد و گفت آقایون چرا دارید دعوا می کنید !؟ برق همه قطع است ! مثل همیشه هر روز دو ساعت برق می رود دیگر ! حاجی ب از شما بعید است آقای الف شما هم همینطور !! آقای الف و ب هر دو خجالت زده در حالی که به سوی واحدهایشان می رفتند با صدای نچندان آرام به یکی از شخصیت های نخبه ی دولت مردمی ، هرچه دشنام می دانستند دادند . . . ! نکتهی جالب اینجا بود که صدای آقای ب از آقای الف بلندتر بود !!
چندین دقیقه بعد از دو ساعت خاموشی باز برق واحدهای آقای الف و ب قطع شد ! اینبار هر دو سراسیمه با چوب و چماق به پارکینگ آمدند که دیدند شخص دیگری در حال وَر رفتن به کنتور هاست !! آن شخص هم که بسیار از حجوم این دو ترسیده بود با صدایی همراه با ترس گفت : ببخشید . . . فکر می کردم که امروز یکی از کنتورهای این ساختمان را اشتباهی قطع کردم . . . ! داشتم درستش می کردم . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
خرداد 1388
اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 امکانات
|
Copyright © 2008 All Rights Reserved by atonement.Blogfa.com