تبليغاتX
تاوان

از زندگانیم گِله دارد جوانیم \*/ شرمنده جوانی این زندگانیم

مطالب دیگر
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
چرا فقط توی ماه رمضون یه کمی درست میشیم ؟!
گاهی اوقات که مثلا یه اتفاق خوشایندی توی ایران می افته و افتخاری کسب میشه همه‌ی ما ایرانی ها خوشحال میشیم ، برای چند ثانیه به ایرانی بودنمون افتخار می کنیم ! مثلا می گیم اره داداش ، اره عزیزم ، تیم ما برنده شده ، بچه های کشور ما توی فلان المپیاد مقام آوردن ، هادی ساعی عزیزمون توی المپیک طلا گرفت ، فیلم فلان کارگردان کشورمون توی فلان جشنواره جایزه گرفت ، مقاله فلان دکتر کشور عزیزمون برنده شده ، عکس های فرزند غیور کشورمون جایزه گرفته و . . . ! برای این جور اتفاق ها ما ایرانی ها خوب بلدیم که ضمیر "ما" رو به کار ببریم و همه رو هم خون و هم وطنمون حساب کنیم . . .
اما وقتی که می شنویم یا می بینیم که یک ایرانی سر چندین نفر رو کلاه گذاشته و خورده و برده ، اینجا دیگه نمی گیم سر مردم کلاه گذاشتیم ! نمی گیم دخترهای جوونِ پدر و مادرهایی رو که با هزار امید و آرزو پاره تنشون رو بزرگ کردن دزدیدیم و بردیم خونه خالی به زور بهشون تجاوز کردیم و بعدشم توی بیابون از ماشین پرتشون کردیم بیرون ! نمی گیم توی صورت کسی اسید پاشیدیم ! نمی گیم دزدی کردیم ! نمی گیم مال یتیم خوردیم ! نمی گیم کُشتیم ! نمی گیم ریا کردیم ! ربا خوردیم ! زنا کردیم !دروغ گفتیم ! نذول خوردیم ! لواط کردیم ! گرون فروشی کردیم و . . . ! برای اینجور اتفاق ها دیگه نمی گیم "ما" ، میگیم اینا رو باید از اونجا آویزونشون کنن ، باید زندان کنن ، اعدام کنن باید فلان کنن . . .
چرا خودمون با خودمون این کارها رو می کنیم ، مگه اون متجاوز ، کلاهبردار ، ربا خوار ، نذول خوار ، دزد یکی مثل من و تو نیست ؟ ایرانی نیست ؟ فرزند کشور عزیزمون نیست ؟ ما هستیم ، همه ما . . .
تا کی باید منتظر بشینیم که کشورمون خودش خود به خود درست بشه ؟ مگه بهمون ثابت نشده دولتمردانمون عرضه‌ی همچین کاری رو ندارن ؟ خودمون باید خودمون رو درست کنیم تا کشورمون درست بشه . . . از خودمون شروع کنیم ، از پس خودمون که بر میاییم . . .
چرا فقط توی ماه رمضون آمار فساد و جرم و جنایت پایین میاد ؟ مگه توی ماه رمضون چه کار می کنیم ؟ ماه رمضون خورشید یه جور دیگه میتابه ؟ روزهاش با بقیه روزهای سال فرق میکنه ؟ چرا فقط توی ماه رمضون یه کمی درست میشیم . . . ؟ ای خدا کاش تمام ۱۲ ماه سال ، ماه رمضون بود . . .کاش . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
 نوشته شده توسط محمد |  
آقای احمدی نژاد سر سفره حرف نزن !
 
 
امروز در برنامه ای با نام "برگی از تاریخ" تصاویری دیدم که هرگز ندیده بودم و شاید تا به حال پخش نشده بود ! تصاویری مستند از شهید رجایی ، محل زندگی ، کار ، نحوه‌ی برخورد و . . .
من نمی دونم کدام شیرین عقلی این شهید رو با احمدی نژاد مقایسه و تشبیه کرده ! خانه‌ ای رو دیدم که بسیار بسیار محقر و عادی بود ، درسته که فیلم مال سال های قبل بود ولی به گفته‌ی مادر بزرگم فرق زیادی با خانه‌ی رعیت های آن زمان نداشت ! بساط کرسی به راه بود ، لباس هایی که دو طرف حیاط خانه روی بند آویزان بود و در آن سرما با دست شسته شده بود ، فرش های کهنه و پا خرده‌ای که همه چند مرتبه از اتاق های خانه کوچکتر بود ، اجاق های نفتی ، دیوار های ترک خورده و نم کشیده و پر از خط و خال ، آشپزخانه ای نمور و تاریک ، خانمی که در حالی در زیر کرسی نشسته است مشغول صحیح کردن برگه های امتحان بود ! بله ، او همسر رییس جمهور وقت بود !! و مردی با شعور و فهیم ، چهار زانو گوشه‌ی یکی از اتاق‌ها به پشتی ای تکیه داده بود و با آن لباس ها و شمایل رعیت مانند خود مشغول توضیح بیوگرافی خود بود ، "خانه ای خریدم به قیمت ۱۱ هزار تومان ، ۲ هزار تومانش را قسطی پرداختم (از حقوق تدریس) ، ۲ هزار تومانش را از بانک و ۷ هزار تومانش را نقدی پرداختم . خانه ۹۰ متر بود . . ." ، بله ، این برخی از گفته های یک پرزیدنت بود ، اینجا محل زندگی رییس جمهور وقت یک مملکت بود !!
آقای احمدی نژاد ، خانه شما چند صد متر است ؟! چقدر ارزش دارد ؟! چند پیش خدمت دارد ؟! چند بادی گارد دارد ؟! خانه‌ی شما هم برق می رود ؟! خانه‌ی شما هم افت فشار گاز دارد . . .
در بخشی دیگر رییس جمهور را در حال خوردن غذا دیدم به همراه کابینه‌ی خود که بر کنار میز گردی نشته بودند که هفته ای سه بار در پنج ساعت برای حل مشکلات کشور بر پا می شد !! رییس جمهور می خواست از این فرصت هم استفاده کند و در حالی که وزرا در حال خوردن بودند چند جمله ای درباره‌ی مشکلی صحبت کرد که بعد از چند ثانیه یکی از وزرا به رییس جمهور وقت گفت : آقای رجایی ، خوب نیست آدم بر سر سفره صحبت کند !! رییس جمهور پس از زدن لبخندی گفت : آقای فلانی ، شنیدن که دیگر عیبی ندارد !؟
اگر یکی از وزرای احمدی نژراد چنین حرفی به او می زدند و می گفت "آقای احمدی نژاد سر سفره حرف نزن"چه می شد ؟ آیا آن وزیر از نان خوردن نمی افتاد ؟ آیا فردا عزل نمی شد . . .
ای همه‌ی مردان رییس جمهور ، ای افراد منفعت طلب ، ای افراد پاچه خوار !! شما را قسم می دهیم که تن چنین افرادی را که برای شما بدون هیچ منت خون داده اند در خاک نلرزانید . . . در خاک نلزانید . . . روحشان را در عذاب مگذارید . . . آنان را با کسی مقایسه نکنید . . . به کسی تشبیه نکنید . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
 نوشته شده توسط محمد |  
جایی برای پیرمرد ها هست . . .
پیرمرد به گوشی عجیب و غریبی که در دستان جوانی که در نیمکت کناری او داخل پارک نشسته بود نگاهی کرد و بعد ، نگاهش جلب دستان لرزان و خشک خود و تنها تسبیحی که لای انگشتانش پیچیده بود شد ؛ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه...ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز مثل سابق نیست . . .
پیرمرد به موهای سیخ شده ، صورت زیبا و ابروهای از بالا و پایین بدهکار جوان نگاهی کرد و بعد ، با دستمال سفید و گلدوزی شده‌ی خود عرق های پیشانی بلندش را به همراه عینک ته استکانی خود پاک کرد و دستی بر صورت خشک و پر چین و چروک خود کشید ؛ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه...ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز مثل سابق نیست . . .
پیرمرد به دستگاه سیاه رنگی که جوان از جیب شلوار تنگ و فاق‌کوتاه خود بیرون آورد و مشغول خیره شدن به تلویزیون کوچک روی آن و بازی با آن شد نگاهی کرد و بعد ، نگاهش جلب ساعت جیبی و قدیمی خود شد سپس جعبه‌ی سفیدرنگ کلکسیون قرص هایش را از جیب بیرون آورد و یکی از آنها را همراه با نوشیدن جرعه ای آب از بطری کنار دستش به سختی فرو داد ؛ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه...ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز مثل سابق نیست . . .
پیرمرد به صدای جوان گوش می کرد در حالی که جوان رعنا کنار نیمکتش در حال قدم زدن و صحبت کردن با دوست دختر خود به وسیله‌ی گوشی عجیب و غریبش بود ، بعد ؛‌ با دستانش زانوهای پاهای فلج شده خود را فشار داد و فشار داد و فشار داد و نفسی کشید و پیش خود گفت : ه...ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز ... مث ... که ناگهان احساس کرد که از پشت کسی در حال آب پاشیدن و خیس کردن اوست ، سریع متوجه شد که این باغبان بی فکر و بی خیال پارک است که در حال آبیاری آن طرف دیوار بزرگ شمشادی نزدیک پیرمرد است ، پیرمرد می خواست حوار بکشد و باغبان را متوجه خود کند ولی با هنجره ای که چند سال قبل آن را از دست داده بود نمی توانست . . . نگرانی در چشم ها و چهره‌ی پیرمرد موج می زد ، هنوز یک ساعت مانده بود تا دخترش دنبال او بیاید و به خانه بازگردد ، چاره ای جز ماندن و خیس شدن نداشت . ناگهان حضور دست گرمی را روی شانه اش حس کرد ، بعد از چند ثانیه متوجه شد که به نیمکتی دورتر منتقل شده است ، احساس آرامش از نشستن روی این نیمکت تمام وجودش را فرا گرفته بود که متوجه بوسه ای بر دستش شد ! آن جوان را روبه روی خود دید در حالی که با تبصمی زیبا به او نگاه می کند و با دست هایش لباس های خود را می تکاند ... برای چند ثانیه چشمان خود را بست و هر دعای خیری که می توانست برای این جوان کرد ، با لبخند چشمانش را که باز کرد ولی جوان را دید که در حال دور شدن از اوست ، بعد ؛‌ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه..ی خدای بزرگ ، عجب زمانه ایست ، هیچ چیز تغییر نکرده ، همه چیز مثل سابق است . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
 نوشته شده توسط محمد |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2008 All Rights Reserved by atonement.Blogfa.com