تبليغاتX
تاوان

از زندگانیم گِله دارد جوانیم \*/ شرمنده جوانی این زندگانیم

مطالب دیگر
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
شب یلدای من . . .
 
الان شب یلداست . . .!؟
چرا هیچ کس کنارم نیست ؟ چرا بوی هیچ آدمی نمیاد ؟ صدای خنده نمیاد ؟ صدای قصه نمیاد ؟ صدای شکستن تخمه نمیاد ؟ پس هندوونه سرخ کجاست ؟ خاکستر داغ کجاست ؟ دونه های انار کجاست ؟ دست مادر چرا نیست رو سَرَم ؟ - قربونش برم گل پسرم - . . .
خدا جون بسه دیگه ! آخه عدل و انصافتو شکر ، این همه تنهایی فقط برا من !؟ خدا ؛‌ یا کاری کن این دل لامصب از سنگ شه یا بذار این بغض کوفتی بترکه ! می خوام گریه کنم ، گریه ! می خوام تو طولانی ترین شبی که خلق کردی انقدر گریه کنم که از رو بری . . . می فهمی ؟ گریه . . .
 نوشته شده توسط محمد |  
خاطره خان عمو از تئاتر ارحام صدر با حضور محمد رضا شاه !
 
توی این مدت تقریبا کوتاه که من این وبلاگ رو دارم ، این دومین پستی هست که به مناسبت مرگ یک هنرمند داخلش می نویسم . از احساسم هنگام نوشتن این مطلب فقط می تونم به حقارت و پشیمانی اشاره کنم ! فکر می کنم دلیلش رو بدونم و شاید هم ندونم . . .
شاید اسم استاد رضا ارحام صدر تا قبل از فوت ایشون به گوش کسی نخورده بود ، مخصوصا به گوش جوون ترها ؛ من خودم هم به خاطر سن کم چیزی زیادی از ایشون نمی دونم و هیچ کدم از تئاترها یا فیلم های ایشون رو تا حالا ندیدم ولی به این دلیل که این استاد بزرگوار همشهری ما بودن چیزهایی از بزرگترها از ایشون شنیده ام و با همین اطلاعات اندک پی برده بودم که این استاد هنرمند چقدر شخصیت جالبی دارند . قصدم از نوشتن این مطلب به نوعی تخلیه کردن خودم هست و البته نوشتن خاطره ای از استاد ارحام صدر که خان عموی بزرگ ما چندین بار برای ما تعریف کردند :
عموی بزرگ بنده تعریف می کردند که یکبار که برای بار چندم برای دیدن یکی از تئاترهای استاد ارحام صدر رفته بودند ، در کمال تعجب متوجه شده اند که محمدرضا شاه هم توی سالن حضور دارند و برای تماشای نمایش این استاد کاردان به تئاتر اومده ! از ذوق و شوق دیدن شاه مملکت از فاصله‌ی نزدیک توسط خان عمو که باید بگذرم ! ولی باید بدونید که تئاترهای گروه استاد ارحام صدر این جور که گفته می شه خیلی انتقادی بوده و با طنز حرف های انتقادی خیلی بزرگی رو بیان می کرده ! خان عمو تعریف می کرد که شاه از دیدن این نمایش بسیار لذت می برده و حین دیدن نمایش همش در حال خندیدن بودن ! خان عمو می گفت در صحنه ای از تئاتر استاد ارحام صدر باید می گفته که من از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسم و فقط از خدا می ترسم ! ولی اینبار چون شاه به دیدن نمایشش اومده بوده خیلی ناگهانی یه تغییراتی توی دیالوگش داده و به بازیگر مقابلش گفته : ترس ؟ من و ترس ؟! این شاه مملکت رو می بینی که اینجا نشسته ؟!؟ من از این هم نمی ترسم !! من فقط از خدا می ترسم . . . فقط از خدا . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
 نوشته شده توسط محمد |  
راهروی مِسی رنگ دانشکده . . .
نور نارنجی رنگ خورشید به شدت از سمت درب‌های شیشه ای غربی دانشکده به داخل راهروها می تابید ، خورشید داشت غروب می کرد و انگار پشت درب‌های بزرگ قرار داشت . همیشه سعی می کردم در این فصل که خورشید زود هنگام غروب می کند در اوقات بیکاری خودم را به دانشکده‌ی انسانی برسانم و این صحنه‌ی ناب را به چشمان خسته‌ی خودم هدیه بدهم ؛ آن روز هم همین کار را کردم ، به دیوار سمت راستی راهرو جایی در میانه‌ی آن و روبه‌روی انتشارات دانشکده تکیه داده بودم و از این ثانیه های زیبا لذت می بردم . دیدم که آن پسر آمد ، همیشه حداقل یکی از دوستانش همراهش بودند ، اینبار تنها بود و مثل همیشه عینک آفتابی اش هنوز به چشمانش بود ، دست چپش را به دیوار یخ کرده‌ی روبه روی من چسبانده بود و آرام آرام از انتهای راهرو و سمت چپ من به طرف جلو حرکت می کرد . حدس زدم مقصدش "کانون مهر" باشد که اتاق آن در سمت راست من و روبه روی پله های منتهی به طبقه دوم دانشکده قرار داشت ، پاشیده شدن نور مِسی رنگ خورشید به داخل راهرو به اوج خودش رسیده بود ، سرم را به طرف راست جایی که کانون مهر قرار داشت چرخواندم ، نور خورشید که از این سمت می تابید چشمانم را زَد ، جلوی در کانون چیزی دیدم که یکه خوردم ، تکیه ام از دیوار کنده شد ، یک قدم به جلو آمدم . آن دختر را دیدم ، متوجه آمدنش از طبقه بالا نشده بودم ، او هم برعکس همیشه تنها بود . کیف دستی ساده اش از ساق دست چپش آویزان بود ، با انگشتان دست راست دستگیره در اتاق کانون مهر را گرفته بود و با انگشتان دست چپ محکم کلید را در دست گرفته بود و در حال تقلا برای باز کردن قفل در بود ، انگار قفل گیر داشت ، پسر داشت آرام آرام نزدیک می شد . دختر خسته شد و از تقلا دست کشید ، چادر مشکی اش را مرتب کرد ، شیشه ساعت مچی اش را بالا زد و عقربه های آن را لمس کرد ، شیشه را بست و دوباره به تقلا کردن ادامه داد . به زمین چسبیده بودم ، می خواستم به پسر کمک کنم ، تا رسیدن به کانون باید از درب یک کلاس خالی و درب انتشارات عبور می کرد ، نمی توانستم تکان بخورم - احمق چرا کمکش نمی کنی ؟ - پسر کلاس را رد کرد ، دختر همچنان مشغول تقلا بود ، پسر به انتشارات رسید ، به اشتباه فکر کرد به کانون رسیده ، یک قدم به داخل رفت اما از صدای دستگاه های فتوکپی فهمید که اشتباه کرده ، بیرون آمد و دوباره به همان حالت به راه افتاد ، در این زمان از روبه روی من عبور کرد ، دختر هنوز نتوانسته بود در را باز کند - زود باش دیگر ، یک قفل را نمی توانی باز کنی ؟ - احساس کردم از خودم بَدَم می آید - کثافت  گوه - پسر نزدیک به در کانون شده بود و دختر هنوز نتوانسته بود در را باز کند . - هنوز می توانی کمکش کنی ، زود باش . . . آشغال - دست چپ پسر ، همانی که چسبیده به دیوار بود درست در راستای دست چپ دختر ، همانی که کلید را این طرف و آن طرف می چرخاند بود ، - الان . . . ، چرا هیچ کس دیگه اینجا نیست . نرو . . .- پسر به کانون رسید ، دستش به دست دختر خورد ، اخمی در چهره‌ی هر دوشان به وجود آمد ، اخمی حاکی از کنجکاوی ، باز نور شدید چشمانم را اذیت کرد ، پسر با آرامش و آرام ابتدا ساعت دختر را لمس کرد و بعد دستش را . در آن نور ابروهایش را دیدم که یکدفعه به حالت تعجب و ترس بالا رفت ، ناگهان هر دو دستش را به شدت عقب کشید و در همان حین یک قدم به عقب پرید ، فکر کردم او را برق گرفته ، کیف دختر به خاطر تکانی که خورد به زمین افتاد ، پسر خیلی بیشتر از دختر ترسیده بود ، باز از خودم بدم آمد - خاک بر سَرت - . دختر با لبخند سرد و با تعجب گفت : آقای دهقانی شما هستید ؟ . پسر با صدایی لرزان گفت : بله خانم . احساس کردم هر دوشان آرام تر شدند ، آخر همدیگر را می شناختند . در سکوتی کر کننده دختر خم شد و کیفش را از روی زمین بر داشت ، پسر همچنان در حال تکان خوردن و تحرکت بود ، کاملا احساس شرم در چهره اش معلوم بود ، به خودم گفتم حالا مگر چه شده که ناراحت شدی ؟ فقط دستشان به همدیگر خورده ! کاری که تو هم هر روز انجام می دهی ! شوک پسر در آن لحظه جلوی چشمانم آمد . - خفه شو آشغال - . دختر آرام گفت : هر کاری می کنم در کانون را باز کنم نمی توانم . پسر گفت : چرا ؟ بگذارید من امتحان کنم . دختر گفت : کلید داخل قفل است . پسر در را عقب و جلو می کشید و در همان حال کلید را در قفل می چرخاند . نگرانی و خجالت چهره هر دوشان را فرا گرفته بود ! هنوز نمی توانستم حرکت کنم . پسر بالاخره در را باز کرد . به دختر گفت شما بفرمایید داخل من میرم دنبال علی ! فهمیدم که پسر نمی خواست او و دختر تنها در اتاق باشند ، احساس کردم دختر هم با شنیدن این جمله راحت تر شد . پسر که مطمئن شد دختر داخل شد از او خداحافظی کرد و آرام برگشت ولی اینبار به داخل کلاس خالی مجاور انتشارات رفت و آرام و منتظر نشست . . . احساس کردم می توانم راه بروم ! نزدیک کلاسی که پسر در آن نشسته بود شدم و او را آرم و ساکت دیدم ، بالای چهارچوب در نوشته شده بود ۲۰۲ . به طرف کانون رفتم ، نور خورشید کم رنگ تر شده بود ، بعد از دیدن چیزی که بالای چهار چوب در کانون نوشته شده بود بدون توجه به راهروی مِسی و زیبا از دانشکده خارج شدم و تا می توانستم دویدم و دور شدم ، دویدم و دور شدم . . . : کانون حمایت از معلولان و نابینایان دانشگاه .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
 نوشته شده توسط محمد |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2008 All Rights Reserved by atonement.Blogfa.com