| تاوان |
از زندگانیم گِله دارد جوانیم \*/ شرمنده جوانی این زندگانیم
|
مطالب دیگر
» گوش های من دراز است !
» من ؛ به مهندس میر حسین موسوی رای دادم ! » اسباب کشی به وردپرس ! » آن روزها همه بالاترین نگاه می کردند ... » اصلا خانهی دوستی وجود داره ؟ » شب یلدای من . . . » خاطره خان عمو از تئاتر ارحام صدر با حضور محمد رضا شاه ! » راهروی مِسی رنگ دانشکده . . . » با یه چشم به هم زدن ... » چرا فقط توی ماه رمضون یه کمی درست میشیم ؟! تمام پیوندها پیوندها
سینماتیک
بالاترین سیمای ایران روزنامه ی اعتماد ملی تلخ نوشته های یک مشهدی دنیای شیشهای نارنجی Spotlight :: قالب ساز :: طراح قالب
|
سَرَم درد می کند . احساس چندش آوری تمام وجودم را گرفته . اصلا حال و احوال خوبی ندارم . حس می کنم با همهی هوش و زرنگی و زیرکی که در خودم سراغ داشتم چقدر ساده ام ! چقدر زود گول می خورم و چقدر خیال بافم ! حس می کنم گوش هایم دراز است ...
من ؛ به مهندس میر حسین موسوی خامنه با کد انتخاباتی ۷۷ رای دادم. نمی دونم که به جز این تخلفات معمولی که پای صندوق های رای صورت می گیره به صورت کلی هم تخلفی انجام میشه یا نه ! نمی دونم رای های ما سوزانده میشه ، ریز ریز میشه ، پودر میشه یا نه ! ولی این بار تصمیم گرفتم که توی انتخابات شرکت کنم ؛ انتخاباتی که اصلا به صحیح بودن و بدون تخلف بودن اون اطمینان ندارم ! مطمئنم که از بین این چهار تا انتخاب ، بهترینش رو انتخاب کردم . من ؛ به مهندس میر حسین موسوی خامنه با کد انتخاباتی ۷۷ رای دادم . مطمئنم احساسی تصمیم نگرفتم . لزومی هم نمی بینم که دلایلم رو اینجا ذکر کنم ، چون به اندازه کافی دوستان در این مورد صحبت کردند . به امید پیروزی و ریاست جمهوری مهندس میر حسین موسوی ... * کلیه حقوق عکس این مطلب متعلق به وبلاگ تاوان می باشد . * (تاریخ ارسال پست : جمعه ، ۲۲ خرداد ماه ۱۳۸۸)
* می دونم که قرار بود دیگه توی بلاگفا ننویسم ! ولی انگار نوشتن توی وردپرس به ما نیومده ، برای فرستادن یک پست توی وردپرس کلی مکافات داشتم ، باید از هزار تا ترفند و قیلتر شکن و اینا استفاده می کردم ! الانم که به کل دسترسی به وردپرس ندارم . فعلا مجبورم با همین بلاگفا بسازم ، به قول معروف توی حوضی که ماهی نباشه قورباغه سالاره ! (:
الان که دیگر فقط چند روز به نوروز مانده ، همه در حال خانه تکانی یا نو کردن چیزهای اطراف خود هستند . من هم بالاخره طاقت نیاوردم و امروز کاری را که مدت ها بود قصد انجامش را داشتم انجام دادم و از بلاگفا به وردپرس نقل مکان و اسباب کشی کردم .
وبلاگ نویسی در بلاگفا را دوست نداشتم ؛ جدای از کمبود های سخت افزاری و نرم افزاری ، بلاگفا خانهي سرد و بی روحی برای من و وبلاگم بود ! احساس خوبی از وبلاگنویسی در بلاگفا به من دست نمیداد ! اما در همین مدت کوتاه خیلی با وردپرس انس گرفتم و اصلا احساسی را که نسبت به بلاگفا داشتم نسبت به وردپرس ندارم . به امید اینکه در سال جدید خانهی جدیدم روز از روز بهتر شود و بتوانم به خوبی از آن مواظبت کنم … تاوان را در وردپرس هم ببینید . . . هنوز هم که هنوزه باورم نمیشه بالاترین هک شده باشه ! بالاترین ، بالاترین من ... هک شد ؟ به همین راحتی !؟ بیش از دو سال بود که توی بالاترین عضو بودم . چه اتفاقات و رویداد هایی رو با هم پشت سر گذاشتیم ... درسته لینک های من نتونستن بیشتر از چند باری که با انگشت شمرده میشه به صفحهی لینک های داغ برسن ، ولی من هیچ وقت دلگیر نمیشدم ؛ چون بالاترین رو دوست داشتم ، با تمام وجودم دوستش داشتم ! چرا کسی باید بالاترین رو هک کنه ؟ بالاترین بزرگ ترین جامعه مجازی ایرانی بود ... این که میگم بزرگ ترین جامعه مجازی ، منظورم معنای واقعی کلمه جامعه است ؛ یعنی همه جور آدم با هزار نوع عقیده و سلیقه و اعتقاد کنار هم داشتن زندگی می کردن ! کنار هم زندگی می کردن و هیچ مشکلی هم نداشتن ! همه یوزر ها ، چه اون هایی که با هم دوست بودن و چه اون هایی که با هم دشمن بودن ته دلشون همدیگه رو دوست داشتن ! نسبت به هم غیرت داشتن ... بالاترین برای من مثل هیچ سایت دیگه ای نبود ، مثل این فروم ها و انجمن ها هم نبود که اگر چیزی خلاف عقیده مدیرانش و یا کاربرانش میگفتی سه سوت بَن بشی . . .
بالاترین تو باعث شدی که من طرز فکرم رو تصحیح کنم ، بعضی عقایدم رو تغییر بدم ، با یه چشم دیگه به دنیای اطرافم نگاه کنم ، بفهمم کجا دارم زندگی می کنم . . . بالاترین هیچ وقت فراموشت نمی کنم . می دونم که بر می گردی . می دونم ؛ بالاترین برگرد ، حالا نوبت ماست که دوباره تو رو سرپا کنیم ... از وقتی نیستی احساس یه بچهي سه چهار ساله ای رو دارم وقتی که داره با شوق و لذت آبنبات چوبیش رو می خوره اما یکباره اون رو از دهانش بکشی بیرون . . .
بالاترین هر دقیقه و هر ساعت منتظرت هستم . . . می دونم که بر می گردی چون پهلوانان نمی میرند ! نمی دونم ، شاید اگر به پهلوانان هم از پشت خنجر بزنی . . . . . . . .
اصلا همچین دوستی هست ؟ دوستی که وقتی از همه چیز و همه جا خسته شدم ، وقتی که احساس می کنم تنهاترین موجود توی جهان هستم ، وقتی بریدم ، وقتی موندم ، وقتی دلتنگم ، وقتی دلم شکسته ... با تمام وجودم بغلش کنم ؛ با تمام وجودم حسش کنم ،گرمای بدنش بهم آرامش بده ، هر چقدر که دلم خواست توی آغوش بگیرمش ،در حالی که اون رو توی آغوشم فشار میدم چشمهام رو ببندم و چانهام رو بگذارم روی شانهـش و سرم رو بچسبونم به سرش و تا میتونم گریه کنم ،گریه کنم و خجالت نکشم ...
اصلا همچین دوستی هست ؟ دوستی که وقتی انقدر از گذشتهی گذشته شده خسته ام ، وقتی انقدر از گذشتهی گذشته شده می ترسم که جرات نمی کنم سرم رو برگردونم و به جای پاهای پشت سرم نگاه کنم ، به اون پناه ببرم ؟
اصلا همچین دوستی هست ؟ اصلا خانهی دوستی وجود داره که به دنبالش باشم ؟ نه نیست ... یقین دارم که نیست ...
![]() الان شب یلداست . . .!؟
چرا هیچ کس کنارم نیست ؟ چرا بوی هیچ آدمی نمیاد ؟ صدای خنده نمیاد ؟ صدای قصه نمیاد ؟ صدای شکستن تخمه نمیاد ؟ پس هندوونه سرخ کجاست ؟ خاکستر داغ کجاست ؟ دونه های انار کجاست ؟ دست مادر چرا نیست رو سَرَم ؟ - قربونش برم گل پسرم - . . .
خدا جون بسه دیگه ! آخه عدل و انصافتو شکر ، این همه تنهایی فقط برا من !؟ خدا ؛ یا کاری کن این دل لامصب از سنگ شه یا بذار این بغض کوفتی بترکه ! می خوام گریه کنم ، گریه ! می خوام تو طولانی ترین شبی که خلق کردی انقدر گریه کنم که از رو بری . . . می فهمی ؟ گریه . . .
![]() توی این مدت تقریبا کوتاه که من این وبلاگ رو دارم ، این دومین پستی هست که به مناسبت مرگ یک هنرمند داخلش می نویسم . از احساسم هنگام نوشتن این مطلب فقط می تونم به حقارت و پشیمانی اشاره کنم ! فکر می کنم دلیلش رو بدونم و شاید هم ندونم . . .
شاید اسم استاد رضا ارحام صدر تا قبل از فوت ایشون به گوش کسی نخورده بود ، مخصوصا به گوش جوون ترها ؛ من خودم هم به خاطر سن کم چیزی زیادی از ایشون نمی دونم و هیچ کدم از تئاترها یا فیلم های ایشون رو تا حالا ندیدم ولی به این دلیل که این استاد بزرگوار همشهری ما بودن چیزهایی از بزرگترها از ایشون شنیده ام و با همین اطلاعات اندک پی برده بودم که این استاد هنرمند چقدر شخصیت جالبی دارند . قصدم از نوشتن این مطلب به نوعی تخلیه کردن خودم هست و البته نوشتن خاطره ای از استاد ارحام صدر که خان عموی بزرگ ما چندین بار برای ما تعریف کردند :
عموی بزرگ بنده تعریف می کردند که یکبار که برای بار چندم برای دیدن یکی از تئاترهای استاد ارحام صدر رفته بودند ، در کمال تعجب متوجه شده اند که محمدرضا شاه هم توی سالن حضور دارند و برای تماشای نمایش این استاد کاردان به تئاتر اومده ! از ذوق و شوق دیدن شاه مملکت از فاصلهی نزدیک توسط خان عمو که باید بگذرم ! ولی باید بدونید که تئاترهای گروه استاد ارحام صدر این جور که گفته می شه خیلی انتقادی بوده و با طنز حرف های انتقادی خیلی بزرگی رو بیان می کرده ! خان عمو تعریف می کرد که شاه از دیدن این نمایش بسیار لذت می برده و حین دیدن نمایش همش در حال خندیدن بودن ! خان عمو می گفت در صحنه ای از تئاتر استاد ارحام صدر باید می گفته که من از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسم و فقط از خدا می ترسم ! ولی اینبار چون شاه به دیدن نمایشش اومده بوده خیلی ناگهانی یه تغییراتی توی دیالوگش داده و به بازیگر مقابلش گفته : ترس ؟ من و ترس ؟! این شاه مملکت رو می بینی که اینجا نشسته ؟!؟ من از این هم نمی ترسم !! من فقط از خدا می ترسم . . . فقط از خدا . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
نور نارنجی رنگ خورشید به شدت از سمت دربهای شیشه ای غربی دانشکده به داخل راهروها می تابید ، خورشید داشت غروب می کرد و انگار پشت دربهای بزرگ قرار داشت . همیشه سعی می کردم در این فصل که خورشید زود هنگام غروب می کند در اوقات بیکاری خودم را به دانشکدهی انسانی برسانم و این صحنهی ناب را به چشمان خستهی خودم هدیه بدهم ؛ آن روز هم همین کار را کردم ، به دیوار سمت راستی راهرو جایی در میانهی آن و روبهروی انتشارات دانشکده تکیه داده بودم و از این ثانیه های زیبا لذت می بردم . دیدم که آن پسر آمد ، همیشه حداقل یکی از دوستانش همراهش بودند ، اینبار تنها بود و مثل همیشه عینک آفتابی اش هنوز به چشمانش بود ، دست چپش را به دیوار یخ کردهی روبه روی من چسبانده بود و آرام آرام از انتهای راهرو و سمت چپ من به طرف جلو حرکت می کرد . حدس زدم مقصدش "کانون مهر" باشد که اتاق آن در سمت راست من و روبه روی پله های منتهی به طبقه دوم دانشکده قرار داشت ، پاشیده شدن نور مِسی رنگ خورشید به داخل راهرو به اوج خودش رسیده بود ، سرم را به طرف راست جایی که کانون مهر قرار داشت چرخواندم ، نور خورشید که از این سمت می تابید چشمانم را زَد ، جلوی در کانون چیزی دیدم که یکه خوردم ، تکیه ام از دیوار کنده شد ، یک قدم به جلو آمدم . آن دختر را دیدم ، متوجه آمدنش از طبقه بالا نشده بودم ، او هم برعکس همیشه تنها بود . کیف دستی ساده اش از ساق دست چپش آویزان بود ، با انگشتان دست راست دستگیره در اتاق کانون مهر را گرفته بود و با انگشتان دست چپ محکم کلید را در دست گرفته بود و در حال تقلا برای باز کردن قفل در بود ، انگار قفل گیر داشت ، پسر داشت آرام آرام نزدیک می شد . دختر خسته شد و از تقلا دست کشید ، چادر مشکی اش را مرتب کرد ، شیشه ساعت مچی اش را بالا زد و عقربه های آن را لمس کرد ، شیشه را بست و دوباره به تقلا کردن ادامه داد . به زمین چسبیده بودم ، می خواستم به پسر کمک کنم ، تا رسیدن به کانون باید از درب یک کلاس خالی و درب انتشارات عبور می کرد ، نمی توانستم تکان بخورم - احمق چرا کمکش نمی کنی ؟ - پسر کلاس را رد کرد ، دختر همچنان مشغول تقلا بود ، پسر به انتشارات رسید ، به اشتباه فکر کرد به کانون رسیده ، یک قدم به داخل رفت اما از صدای دستگاه های فتوکپی فهمید که اشتباه کرده ، بیرون آمد و دوباره به همان حالت به راه افتاد ، در این زمان از روبه روی من عبور کرد ، دختر هنوز نتوانسته بود در را باز کند - زود باش دیگر ، یک قفل را نمی توانی باز کنی ؟ - احساس کردم از خودم بَدَم می آید - کثافت گوه - پسر نزدیک به در کانون شده بود و دختر هنوز نتوانسته بود در را باز کند . - هنوز می توانی کمکش کنی ، زود باش . . . آشغال - دست چپ پسر ، همانی که چسبیده به دیوار بود درست در راستای دست چپ دختر ، همانی که کلید را این طرف و آن طرف می چرخاند بود ، - الان . . . ، چرا هیچ کس دیگه اینجا نیست . نرو . . .- پسر به کانون رسید ، دستش به دست دختر خورد ، اخمی در چهرهی هر دوشان به وجود آمد ، اخمی حاکی از کنجکاوی ، باز نور شدید چشمانم را اذیت کرد ، پسر با آرامش و آرام ابتدا ساعت دختر را لمس کرد و بعد دستش را . در آن نور ابروهایش را دیدم که یکدفعه به حالت تعجب و ترس بالا رفت ، ناگهان هر دو دستش را به شدت عقب کشید و در همان حین یک قدم به عقب پرید ، فکر کردم او را برق گرفته ، کیف دختر به خاطر تکانی که خورد به زمین افتاد ، پسر خیلی بیشتر از دختر ترسیده بود ، باز از خودم بدم آمد - خاک بر سَرت - . دختر با لبخند سرد و با تعجب گفت : آقای دهقانی شما هستید ؟ . پسر با صدایی لرزان گفت : بله خانم . احساس کردم هر دوشان آرام تر شدند ، آخر همدیگر را می شناختند . در سکوتی کر کننده دختر خم شد و کیفش را از روی زمین بر داشت ، پسر همچنان در حال تکان خوردن و تحرکت بود ، کاملا احساس شرم در چهره اش معلوم بود ، به خودم گفتم حالا مگر چه شده که ناراحت شدی ؟ فقط دستشان به همدیگر خورده ! کاری که تو هم هر روز انجام می دهی ! شوک پسر در آن لحظه جلوی چشمانم آمد . - خفه شو آشغال - . دختر آرام گفت : هر کاری می کنم در کانون را باز کنم نمی توانم . پسر گفت : چرا ؟ بگذارید من امتحان کنم . دختر گفت : کلید داخل قفل است . پسر در را عقب و جلو می کشید و در همان حال کلید را در قفل می چرخاند . نگرانی و خجالت چهره هر دوشان را فرا گرفته بود ! هنوز نمی توانستم حرکت کنم . پسر بالاخره در را باز کرد . به دختر گفت شما بفرمایید داخل من میرم دنبال علی ! فهمیدم که پسر نمی خواست او و دختر تنها در اتاق باشند ، احساس کردم دختر هم با شنیدن این جمله راحت تر شد . پسر که مطمئن شد دختر داخل شد از او خداحافظی کرد و آرام برگشت ولی اینبار به داخل کلاس خالی مجاور انتشارات رفت و آرام و منتظر نشست . . . احساس کردم می توانم راه بروم ! نزدیک کلاسی که پسر در آن نشسته بود شدم و او را آرم و ساکت دیدم ، بالای چهارچوب در نوشته شده بود ۲۰۲ . به طرف کانون رفتم ، نور خورشید کم رنگ تر شده بود ، بعد از دیدن چیزی که بالای چهار چوب در کانون نوشته شده بود بدون توجه به راهروی مِسی و زیبا از دانشکده خارج شدم و تا می توانستم دویدم و دور شدم ، دویدم و دور شدم . . . : کانون حمایت از معلولان و نابینایان دانشگاه .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
![]() با یه چشم به هم زدن ماه رمضون این سال هم داره تموم میشه ، با یه چشم به هم زدن این سال هم تموم میشه ، با یه چشم به هم زدن دوران خوش کودکی و نوجوونی مون هم تموم شد ، با یه چشم به هم زدن جوونی و بزرگسالی مون هم تموم میشه ، با یه چشم به هم زدن موهامون هم سفید میشه ، با یه چشم به هم زدن عمرمون هم تموم میشه و بعد از آخرین چشم به هم زدن دیگه کمرکش قبرستون زیر یه عالمه خاک خوابیدیم و خواهی نخواهی همسایهی خوشمزه ای واسه مورچه ها و کرم ها شدیم . . . به همین راحتی ، به همین خوشمزگی !
با هر کدوم از این چشم ها و پلک هایی که برای خوندن این نوشته به هم زدید ، با هر یک از نفس هایی که حین خوندن این نوشته کشیدید ، یه قدم به مرگ نزدیگ تر شدید . . . اتفاقی که ممکنه خیلی دور یا خیلی نزدیک باشه . . . به خاطر ناراحت شدن و به هم ریختن اعصابتون از این حقیر خرده نگیرید ! چرا ما هیچ وقت به این چیزا فکر نمی کنیم ؟ چرا اندازه یک صدم این چیزایی که آخرش باید همه رو بذاریم و بریم به مرگ فکر نمی کنیم ؟! چرا خودم به این چیزا فکر نمی کنم ؟! مرگ حقه ولی برای همسایه . . . ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
گاهی اوقات که مثلا یه اتفاق خوشایندی توی ایران می افته و افتخاری کسب میشه همهی ما ایرانی ها خوشحال میشیم ، برای چند ثانیه به ایرانی بودنمون افتخار می کنیم ! مثلا می گیم اره داداش ، اره عزیزم ، تیم ما برنده شده ، بچه های کشور ما توی فلان المپیاد مقام آوردن ، هادی ساعی عزیزمون توی المپیک طلا گرفت ، فیلم فلان کارگردان کشورمون توی فلان جشنواره جایزه گرفت ، مقاله فلان دکتر کشور عزیزمون برنده شده ، عکس های فرزند غیور کشورمون جایزه گرفته و . . . ! برای این جور اتفاق ها ما ایرانی ها خوب بلدیم که ضمیر "ما" رو به کار ببریم و همه رو هم خون و هم وطنمون حساب کنیم . . .
اما وقتی که می شنویم یا می بینیم که یک ایرانی سر چندین نفر رو کلاه گذاشته و خورده و برده ، اینجا دیگه نمی گیم سر مردم کلاه گذاشتیم ! نمی گیم دخترهای جوونِ پدر و مادرهایی رو که با هزار امید و آرزو پاره تنشون رو بزرگ کردن دزدیدیم و بردیم خونه خالی به زور بهشون تجاوز کردیم و بعدشم توی بیابون از ماشین پرتشون کردیم بیرون ! نمی گیم توی صورت کسی اسید پاشیدیم ! نمی گیم دزدی کردیم ! نمی گیم مال یتیم خوردیم ! نمی گیم کُشتیم ! نمی گیم ریا کردیم ! ربا خوردیم ! زنا کردیم !دروغ گفتیم ! نذول خوردیم ! لواط کردیم ! گرون فروشی کردیم و . . . ! برای اینجور اتفاق ها دیگه نمی گیم "ما" ، میگیم اینا رو باید از اونجا آویزونشون کنن ، باید زندان کنن ، اعدام کنن باید فلان کنن . . .
چرا خودمون با خودمون این کارها رو می کنیم ، مگه اون متجاوز ، کلاهبردار ، ربا خوار ، نذول خوار ، دزد یکی مثل من و تو نیست ؟ ایرانی نیست ؟ فرزند کشور عزیزمون نیست ؟ ما هستیم ، همه ما . . .
تا کی باید منتظر بشینیم که کشورمون خودش خود به خود درست بشه ؟ مگه بهمون ثابت نشده دولتمردانمون عرضهی همچین کاری رو ندارن ؟ خودمون باید خودمون رو درست کنیم تا کشورمون درست بشه . . . از خودمون شروع کنیم ، از پس خودمون که بر میاییم . . .
چرا فقط توی ماه رمضون آمار فساد و جرم و جنایت پایین میاد ؟ مگه توی ماه رمضون چه کار می کنیم ؟ ماه رمضون خورشید یه جور دیگه میتابه ؟ روزهاش با بقیه روزهای سال فرق میکنه ؟ چرا فقط توی ماه رمضون یه کمی درست میشیم . . . ؟ ای خدا کاش تمام ۱۲ ماه سال ، ماه رمضون بود . . .کاش . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز در برنامه ای با نام "برگی از تاریخ" تصاویری دیدم که هرگز ندیده بودم و شاید تا به حال پخش نشده بود ! تصاویری مستند از شهید رجایی ، محل زندگی ، کار ، نحوهی برخورد و . . .
من نمی دونم کدام شیرین عقلی این شهید رو با احمدی نژاد مقایسه و تشبیه کرده ! خانه ای رو دیدم که بسیار بسیار محقر و عادی بود ، درسته که فیلم مال سال های قبل بود ولی به گفتهی مادر بزرگم فرق زیادی با خانهی رعیت های آن زمان نداشت ! بساط کرسی به راه بود ، لباس هایی که دو طرف حیاط خانه روی بند آویزان بود و در آن سرما با دست شسته شده بود ، فرش های کهنه و پا خردهای که همه چند مرتبه از اتاق های خانه کوچکتر بود ، اجاق های نفتی ، دیوار های ترک خورده و نم کشیده و پر از خط و خال ، آشپزخانه ای نمور و تاریک ، خانمی که در حالی در زیر کرسی نشسته است مشغول صحیح کردن برگه های امتحان بود ! بله ، او همسر رییس جمهور وقت بود !! و مردی با شعور و فهیم ، چهار زانو گوشهی یکی از اتاقها به پشتی ای تکیه داده بود و با آن لباس ها و شمایل رعیت مانند خود مشغول توضیح بیوگرافی خود بود ، "خانه ای خریدم به قیمت ۱۱ هزار تومان ، ۲ هزار تومانش را قسطی پرداختم (از حقوق تدریس) ، ۲ هزار تومانش را از بانک و ۷ هزار تومانش را نقدی پرداختم . خانه ۹۰ متر بود . . ." ، بله ، این برخی از گفته های یک پرزیدنت بود ، اینجا محل زندگی رییس جمهور وقت یک مملکت بود !!
آقای احمدی نژاد ، خانه شما چند صد متر است ؟! چقدر ارزش دارد ؟! چند پیش خدمت دارد ؟! چند بادی گارد دارد ؟! خانهی شما هم برق می رود ؟! خانهی شما هم افت فشار گاز دارد . . .
در بخشی دیگر رییس جمهور را در حال خوردن غذا دیدم به همراه کابینهی خود که بر کنار میز گردی نشته بودند که هفته ای سه بار در پنج ساعت برای حل مشکلات کشور بر پا می شد !! رییس جمهور می خواست از این فرصت هم استفاده کند و در حالی که وزرا در حال خوردن بودند چند جمله ای دربارهی مشکلی صحبت کرد که بعد از چند ثانیه یکی از وزرا به رییس جمهور وقت گفت : آقای رجایی ، خوب نیست آدم بر سر سفره صحبت کند !! رییس جمهور پس از زدن لبخندی گفت : آقای فلانی ، شنیدن که دیگر عیبی ندارد !؟
اگر یکی از وزرای احمدی نژراد چنین حرفی به او می زدند و می گفت "آقای احمدی نژاد سر سفره حرف نزن"چه می شد ؟ آیا آن وزیر از نان خوردن نمی افتاد ؟ آیا فردا عزل نمی شد . . .
ای همهی مردان رییس جمهور ، ای افراد منفعت طلب ، ای افراد پاچه خوار !! شما را قسم می دهیم که تن چنین افرادی را که برای شما بدون هیچ منت خون داده اند در خاک نلرزانید . . . در خاک نلزانید . . . روحشان را در عذاب مگذارید . . . آنان را با کسی مقایسه نکنید . . . به کسی تشبیه نکنید . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
پیرمرد به گوشی عجیب و غریبی که در دستان جوانی که در نیمکت کناری او داخل پارک نشسته بود نگاهی کرد و بعد ، نگاهش جلب دستان لرزان و خشک خود و تنها تسبیحی که لای انگشتانش پیچیده بود شد ؛ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه...ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز مثل سابق نیست . . .
پیرمرد به موهای سیخ شده ، صورت زیبا و ابروهای از بالا و پایین بدهکار جوان نگاهی کرد و بعد ، با دستمال سفید و گلدوزی شدهی خود عرق های پیشانی بلندش را به همراه عینک ته استکانی خود پاک کرد و دستی بر صورت خشک و پر چین و چروک خود کشید ؛ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه...ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز مثل سابق نیست . . . پیرمرد به دستگاه سیاه رنگی که جوان از جیب شلوار تنگ و فاقکوتاه خود بیرون آورد و مشغول خیره شدن به تلویزیون کوچک روی آن و بازی با آن شد نگاهی کرد و بعد ، نگاهش جلب ساعت جیبی و قدیمی خود شد سپس جعبهی سفیدرنگ کلکسیون قرص هایش را از جیب بیرون آورد و یکی از آنها را همراه با نوشیدن جرعه ای آب از بطری کنار دستش به سختی فرو داد ؛ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه...ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز مثل سابق نیست . . . پیرمرد به صدای جوان گوش می کرد در حالی که جوان رعنا کنار نیمکتش در حال قدم زدن و صحبت کردن با دوست دختر خود به وسیلهی گوشی عجیب و غریبش بود ، بعد ؛ با دستانش زانوهای پاهای فلج شده خود را فشار داد و فشار داد و فشار داد و نفسی کشید و پیش خود گفت : ه...ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز ... مث ... که ناگهان احساس کرد که از پشت کسی در حال آب پاشیدن و خیس کردن اوست ، سریع متوجه شد که این باغبان بی فکر و بی خیال پارک است که در حال آبیاری آن طرف دیوار بزرگ شمشادی نزدیک پیرمرد است ، پیرمرد می خواست حوار بکشد و باغبان را متوجه خود کند ولی با هنجره ای که چند سال قبل آن را از دست داده بود نمی توانست . . . نگرانی در چشم ها و چهرهی پیرمرد موج می زد ، هنوز یک ساعت مانده بود تا دخترش دنبال او بیاید و به خانه بازگردد ، چاره ای جز ماندن و خیس شدن نداشت . ناگهان حضور دست گرمی را روی شانه اش حس کرد ، بعد از چند ثانیه متوجه شد که به نیمکتی دورتر منتقل شده است ، احساس آرامش از نشستن روی این نیمکت تمام وجودش را فرا گرفته بود که متوجه بوسه ای بر دستش شد ! آن جوان را روبه روی خود دید در حالی که با تبصمی زیبا به او نگاه می کند و با دست هایش لباس های خود را می تکاند ... برای چند ثانیه چشمان خود را بست و هر دعای خیری که می توانست برای این جوان کرد ، با لبخند چشمانش را که باز کرد ولی جوان را دید که در حال دور شدن از اوست ، بعد ؛ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه..ی خدای بزرگ ، عجب زمانه ایست ، هیچ چیز تغییر نکرده ، همه چیز مثل سابق است . . . ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
![]() من امروز صبح خبر دردناک درگذشت خسرو شکیبایی را از بالاترین فهمیدم ، چقدر بد است آدم خبری به این ناخوشایندی را برای اولین بار از اینترنت و سایت بالاترین بفهمد . . .
شکیبایی را دوست داشتم ، واقعا چقدر حیف شد که همچین بازیگری انقدر زود از بین ما رفت ! با یک مرور متوجه می شوید که یکی یکی کوه های استوار سینما و تلویزیون مان در حال ناپدید شدن هستند ! ولی انقدر خوب بوده اند که فواید و مزایای وجودشان تا انتها باقی خواهد بود . . .
خسرو شکیبایی بخشی از خاطرات خوب من را تشکیل می داد ! یادم می آید زمانی که کوچکتر بودم و سریال خانه سبز برای اولین بار از تلویزیون ایران پخش می شد چقدر برایم لذت بخش بود ، مخصوصا بازی گرم آقای شکیبایی که همیشه به دل من می نشست ! اگر درست به یاد داشته باشم یکی از تکیه کلام های ایشان در این سریال "مرد باش" بود ! خاطره ای در رابطه با این تکیه کلام دارم که نوشتنش اینجا شاید بد نباشد : یک روز ظهر از همان روزهایی که خانه سبز در حال پخش بود ، من داشتم با دوچرخه ام در خیابان می تاختم ! یکباره جوگیر شدم و تا می توانستم پا زدم و با سرعت خیلی زیاد حرکت می کردم که ناگهان درون یکی از دستانداز های خیابان که خیلی هم بی شباهت به چاه نبود افتادم ! به شدت به زمین خوردم و به عبارتی پخش زمین شدم ! یک دست و یک پایم به شدت زخمی و کوفته شده بود ، نمی توانستم از زمین بلند بشوم ، ناگهان جوانی را بالای سرم دیدم که دستش را به طرفم دراز کرد و به من گفت : بلند شو . . . مرد باش ! تکیه کلام آقای شکیبایی را مثل خود ایشان گفت ، ظاهرا این جوان هم تحت تاثیر خانه سبز قرار گرفته بود ! من هم که خیلی تحت تاثیر بازی آقای شکیبایی بودم یکباره همهی درد را فراموش کردم و دستش را گرفتم و بلند شدم و به خانه رفتم ! اگرچه آن شب نتوانستم بخوابم ولی می خواهم بگویم که آقای شکیبایی با نیروی خارق العادهی خود در بازیگری چه تاثیری در من گذاشته بود که حتی زمانی که آن جوان از ایشان تقلید کرد هم یک حس متفاوت در من ایجاد شد که به موجب آن برای دقایقی درد را فراموش کردم . . .
خدا آقای شکیبایی را بیامرزد ، شاید الان در خانه ای با هزاران رنگ راحت و آزاد باشند و به آرزوهایشان رسیده باشند ، شاید . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک روز يكي از ماموران زحمتكش ادارهي برق که به خاطر گرما، گرانی، زن و بچه و هزار مشغلهي دیگه تا حدودی گیج شده بود وارد یک مجتمع شد و کنتور برق واحد آقای "ب" را که مردی معتقد و دوستدار این دولت مردمی بود به جای کنتور برق واحد آقای "الف" که یک انسان شریف و نرمال بود و مثل همیشه فرصت نکرده بود قبض برق واحدش را پرداخت کند قطع کرد ! آقای ب فکر کرد که این قطعی برق به خاطر خاموشی های دو ساعتهي روزانه هست ؛ بعد از دو ساعت متوجه شد همهی ساختمان برق دارند به جز واحد او ! سریع به سراغ کنتورها که در پارکینگ بود رفت و فهمید که کنتور واحدش قطع است ، به خودش گفت من که قبضم را پرداختهام حتما دوباره این آقای الف قبضش را نداده و مامور ادارهی برق به اشتباه کنتور واحد من را قطع کرده ! سراغ آقای الف رفت و متوجه شد که حدساش درست بوده ، بندهخدا آقای الف هم که تقریبا آچار فرانسه ساختمان بود برق واحد آقای ب را به کنتور خوداش متصل کرد و نعمت برق دوباره به واحد آقای ب برگشت و قضیه فیصله پیدا کرد . بعد از چند دقیقه آقای ب متوجه شد که برق واحدش کم و زیاد می شود ، خانوماش گفت: خاکعالم؛ ب ،چرا برق اینجوری میشه !؟ آقای ب هم گفت شاید این الف کارش را درست انجام نداده ، خانوم این فازمترُ بیار تا خودم درستش کنم ! آقای ب اُفتاد به جان کنتور واحد آقای الف و بعد از یک سری کارهایی که خودش هم نفهمید چکار کرده به خودش گفت فکر کنم درست شد و رفت بالا ! ناگهان آقای الف دید که برق واحدش قطع شده و چون برق عمومی ساختمان بود رفت سراغ کنتور و فهمید که آقای ب برق واحدش را قطع کرده و فقط برق خودش وصل است ! اینبار او به سراغ آقای ب رفت و گفت که شما اینکار را کردید ؟ ب گفت بله ، آخه برق ما هی کم و زیاد میشد ، فکر نمی کردم برق شما قطع بشود ! الف گفت آخه حاجی بَد کردم که به شما برق دادم !؟ چرا برق ما را قطع کردید . . . خلاصه آقای الف دوباره کنتور را به همان حالت قبلی در آورد و هر دو به واحدهایشان برگشتند ! بعد از چند دقیقه اینبار هم برق آقای الف رفت و هم برق آقای ب ! اعصاب هر دوتای آنها خورد شد و علاوه بر آن خانوم هایشان هم شاخ توی جیبشان گماشتند و هر دو باهم به پارکینگ رسیدند و بعد از جر و بحث داشتند با هم گلاویز می شدند که یکی دیگر از اعضای ساختمان آمد و گفت آقایون چرا دارید دعوا می کنید !؟ برق همه قطع است ! مثل همیشه هر روز دو ساعت برق می رود دیگر ! حاجی ب از شما بعید است آقای الف شما هم همینطور !! آقای الف و ب هر دو خجالت زده در حالی که به سوی واحدهایشان می رفتند با صدای نچندان آرام به یکی از شخصیت های نخبه ی دولت مردمی ، هرچه دشنام می دانستند دادند . . . ! نکتهی جالب اینجا بود که صدای آقای ب از آقای الف بلندتر بود !!
چندین دقیقه بعد از دو ساعت خاموشی باز برق واحدهای آقای الف و ب قطع شد ! اینبار هر دو سراسیمه با چوب و چماق به پارکینگ آمدند که دیدند شخص دیگری در حال وَر رفتن به کنتور هاست !! آن شخص هم که بسیار از حجوم این دو ترسیده بود با صدایی همراه با ترس گفت : ببخشید . . . فکر می کردم که امروز یکی از کنتورهای این ساختمان را اشتباهی قطع کردم . . . ! داشتم درستش می کردم . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
عجب وضعیتي داره الان این کشور ما ، از چپ و راست و بالا و پایین آدم همش رسوایی می بینه ! واقعا چه حسی تو آدم به وجود میاد وقتی میبینه و یا میشنوه که کسی که پشت سرش می ایستاده و نماز میخونده یا کسی که توی دانشگاه به چشم یک بزرگتر باتجربه و تحصیل کرده بهش نگاه میکرده و سر کلاسش میشسته و با دقت به صحبت هاش گوش میکرده و سعی میکرده که پند بگیره و در زندگی خودش هم استفاده کنه و گاهی حرف های مونده تو دلش را که به خاطر غربت به کسی نمی تونسته بگه به امید اینکه اون محرم رازهاشه با اون در میان میگذاشته ، جزو مفاسد اقتصادی و اجتماعی کشورش بوده . . .
همهی ما دیدیم که رسوایی های اخیر مخصوصاً مورد دانشگاه زنجان چه بازتاب هایی داشت و چه خون هایی را در رگ های ما به جوش آورد ! دیدیم که همین ما جوون هایی که شلوار فاق کوتاه میپوشیم یا مدل موهامون را به شکل های به قول آقایون مستکبرانه در می آریم و تیشرت های آستين كوتاه ، نازک و کوتاه می پوشیم ؛ چطور در مقابل این مفاسد سینه سپر کردیم و تحسن کردیم و نگذاشتیم که به حق و حقوق هموطن هامون تجاوز بشه . . .
اگر همین ما جوون ها همين قدر كه روي اين مسائل حساس هستيم و به اين صورت عكسالعمل نشون ميديم روي مسائل و مشكلات كشورمان هم حساس بوديم خيلي خوب مي شد ! آیا غیرت فقط باید به خاطر ناموس وسط بیاد ؟! ناموس كه فقط نبايد زير مانتو و روسری و چادر باشه ! ايران مهم ترين ناموس ماست (عجب جمله ای گفتم !) ، اگر چهار تا جای ایران مثل همین مردم مشهد غیرت به خرج میدادن و هر چقدر هم جزیی کاری میکردند که صداشون از مرزها فراتر بره ، به نظر شما این دولت به گل نشسته جرات می کرد روزی بیش از دو ساعت ، برق را قطع کنه و یا مواد غذایی این قیمت ها را پیدا کنه یا نرخ تورم این قدر بالا بره ! این خاک مال ماست آدم هایی مثل ما بودن که از جون مایه گذاشتن و درست یا غلط این کشور را از یک شاه بنده خدایی گرفتن و دادن دست اینا ! چرا الان ما انقدر ترسو شدیم ! از کی میترسیم ؟ از چی میترسیم ؟چرا هیچ کاری نمیکنیم ؟ مگر رنج و زجر نمیکشیم ؟ خون ما از کسی که در نهایت آرامش در فرانسه و یا آمریکا زندگی میکنه کمرنگ تره یا پررنگ تر ؟! فقط خودمان می توانیم خودمان را نجات دهیم . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
![]() فکر می کنم "بابا قورقوری" از اولین شخصیت های انیمیشنی ای باشه که برای تبلیغ های تلویزیونی خلق شد و اینجور که من یادم میاد اون اوایل مورد استقبال مردم هم قرار گرفت ! خب برای اون موقع که همه ی تبلیغ های تلویزیون آزار دهنده و زمخت بود ، عجیب بود که یک تبلیغ چند ثانیه ای مورد توجه مردم قرار بگیره !
تازگی ها هم که انقدر تیزرهای انیمیشنی زیاد شده که دیگه برای همه عادی شده ! ولی من از این کار سیما خوشم اومده ؛ روش جالبی را برای جلب توجه ملت به کار گرفتن ، همین که از این روش فقط برای به نمایش گذاشتن مسائل اخلاقی و اجتماعی استفاده می کنن و نه برای موضوع های تبلیغاتی خودش خیلی جای قدردانی داره ! به من ثابت شده که انیمیشن هایی مثل "قند عسل" (یا همون شهر زندگی فکر می کنم! ) ، "آقا گازی" و غیره مورد توجه همه ی رده های سنی قرار می گیره و با توجه به محتوایی که دارن می تونه تاثیر مثبت بزاره ،مثلا برادر کوچکتر من عاشق این تیزر ها شده و زمان پخش این تیزرها هر جایی که باشه خودش رو می رسونه پای تلویزیون و با دقت نگاه می کنه ! ما جوون ها و نوجوون ها هم که اصولا به فیلم و انیمیشن و هنر علاقه مندیم ! و به همین خاطر ما هم نگاه می کنیم ! بزرگسال ها و پدر مادرهامون هم به خاطر اینکه شاید با دیدن این تیزرها ، چند ثانیه ای از فکر بدهکاری و قرض و قبض و اجاره و بنزین و تورم و نفت و طلا و اقتصاد و گرونی و برنج و چای و شهریه و جنگ و وام و بهره و ناامنی و انرژی هسته ای و . . . بیان بیرون ، نگاه می کنن ! سالمندها و پیرزن و پیرمرد ها هم به خاطر اینکه این تیزر ها براشون جذابه و در بعضی موارد نمی تونن باور کنن که این آقا پلیسه یا قند عسل و باباش وجود خارجی ندارن ، نگاه می کنن و حالشو می برن !
در هر صورت ساخت این تیزرها فکر جالبی بوده و البته باید از انیماتورها و دوبلرهایی که برای ساخت این تیزرها تلاش می کنن و زحمت می کشن تشکر کرد ، من به شخصه دوست دارم که ساخت این تیزرها ادامه داشته باشه ، چون دیدن اجباری این ها رو به دیدن اجباری تبلیغ گاز و ریکا و چیپس و بستنی و لپلپ و ایرانسل و لواشک ترجیح میدم .!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
![]() در عکس بالا دو تا شخصیت را مشاهده می کنید که شباهت های فیزیکی زیادی به یکدیگر دارند ! و البته نقش بسیار مهمی در زیر و رو کردن اوضاع ایران در دوره های مختلف زمانی تاریخ کشور دارند ! عکس سمت راست که مشخص هست کیه ، محمود احمدی نژاد ، عکس سمت چپ هم متعلق به سید ضیاءالدین طباطبایی هستش که در تاریخ ایران با کابینه ی سیاه مشهور است ، او از سیاستمدارانی بود که به شدت به دولت انگلیس وابسته بود و نقش بسیار مهمی را در کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ با کمک کردن به آیرون ساید (فرمانده ی نظامی نیروهای انگلیسی در شمال ایران) و روی کار آمدن رضاخان میرپنج ایفا کرد . سید ضیاءالدین پس از کودتا نخست وزیر شد و کابینه ی خود را با عملکردهایش در تاریخ مشهور کرد .
به این چیزا کاری نداریم ؛ من وقتی این عکس را دیدم بعد از این که شباهت سید ضیاءالدین به احمدی نژاد نظرم را به خودش جلب کرد ، اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که نکنه احمدی نژاد هم همچین سرنوشتی داشته باشد و با وابستگی به جایی قصد محو کردن و نابود کردن ایران را داره !! درسته فکر بچه گانه ای بود ولی چرا این فکر به مغز من خطور کرد !؟ وقتی ایران پنجمین کشور پر تورم جهان باشد و این تورم از زمان به ریاست رسیدن محمود احمدی نژاد مانند بادکنکی با محتوای گاز که به هیچ نخ و طناب نگاه دارنده ای متصل نیست بالا برود ؛ خب حق دارم که فکر کنم دست عمدی در کار هست !!
خدا را چه دیدید ، هیچ کس از آینده خبر ندارد شاید در کتاب های تاریخ چندین سال بعد این دولت هم به دولت سیاه و یا شاید هم دولت بادکنکی معروف و مشهور بشود ! واقعا اقتصاد ایران در این زمان مانند همان بادکنک است که البته عکس محمود احمدی نژاد روی آن حک شده و با یک سوزن نابود می شود . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
![]() فكرش رو بكنيد ؛ اگر فردوسی در دوران ما ظهور می کرد چی می شُد ! چند روز پیش در یکی از برنامه های "دو قدم مانده به صبح" این موضوع را برای بحث انتخاب کرده بودند و درباره ی ارتباط سینما و شعر صحبت های جالبی کردند . از اون موقع فکر من مشغول این شد که اگر فردوسی (یا هر یک از شاعران بزرگ دیگر) در دوران ما بود چکار می کرد !؟ (صرف نظر از این که اگر تا به حال ظهور نکرده بود ، معلوم نبود ما الان به عربی و یا هر زبان دیگه ای صحبت می کردیم به جز فارسی !)
به نظرم اگر در دوران ما هنوز شاهنامه رو ننوشته بود ، هرگز نمی نوشت ! با این جماعت کتاب خوان و فرهیخته (مهم تر از همه نخبه !) درسته باز هم با سرودن ، آوازه اش به سرتاسر جهان نفوذ می کرد ! ولی نمی نوشت ... ما جوون هایی که اگر کسی در یک دستش یک "دی.وی.دی" فیلم و در دست دیگرش یک کتاب باشد و به ما بگوید که یکی را انتخاب کن ، مطمئنا دی.وی.دی را انتخاب می کنیم ؛ برای ما می سرود ؟!(البته به قبای خیلی از دوستان که در جمع "ما" نیستند بر نخورد) به نظرم اگر خیلی دوست داشت که کاری کرده باشد وارد دنیای سینما می شُد و شغل نویسندگی و کارگردانی را انتخاب می کرد ! آن وقت همه ی ما همه ی پلان ها، دیالوگ ها و همه چیز فیلم هایش را از حفظ بودیم ! آن وقت هر چی هیچکاک، کیشلوفسکی، تارکوفسکی، اسکورسیزی، اسپیلبرگ، لینچ، لئونه و ... بود را می گذاشت توی جیب کوچیکه ی شلوارش ! آن وقت تمام بازیگران جهان نقشآفرینی در یکی از فیلم های فردوسی رو بزرگترین آرزوی خودشون می ساختن ! آن وقت آمریکایی ها و اروپایی ها و بقیه ی مردم جهان در به در دنبال فیلم های فردوسی بودند ! چرا اینقدر در اینترنت ما سایت های دانلود و فروش فیلم زیاد شده !؟ چرا اینقدر در اینترنت ما سایت های دانلود و فروش کتاب کم بوده و هست و شده !؟
هر کدام از مصراع های شعر های فردوسی می توانست یک پلان تکان دهنده باشد اگر خودش آن را کارگرانی می کرد ، در برنامه ی دو قدم مانده به صبح مثال های زیادی در این باره زدند ولی شما همین بیتی که من تیتر این مطلب رو ازش گرفتم تصور کنید ، تصور کنید که پلان ابتدایی یکی از فیلم های فردوسی بود :
اگر تند بادی برآید ز کُنج به خاک افکند نارسیده ترنج
همین جوریش که شعر هست خیلی آدم رو به فکر فرو می بره و تاثیر می گذاره چه برسه به این که با تنکنولوژی و هنر های امروز سینما اون هم توسط خود فردوسی به تصویر در می آمد . . .
به نظرم همه ی شاعران بزرگ ما خصلت و صفت سینماگری در وجودشون قرار داشته و در زمان خودشون تنها روشی که می توانستند از این مزیت استفاده کنند و بازدهی داشته باشه همین شعر بوده که البته با یک تیر چندین نشان رو هم می زدند . . .
البته نمی خوام بگم که شاعرها و نویسندگان ما همشون باید کارگردان باشن ، اون وقت دیگه کلاهمون پس معرکه بود و همین چهار تا کتاب هم نبود و کسی هم نمی خواند . فقط نیتم این بود که اگر این خیالبافی من واقعیت داشت اوضاع چطوری بود که البته می توانست پستی باشه یکصد برابر این پست !
حالا شما هم اگر دوست داشتید نظر و عقیدتون رو درباره ی این سوژه بیان کنید .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر از دور به فيلم هاي سينمايي که در نوروز از شبکه هاي مختلف سيما پخش شد نگاه کنيم به راحتي مي تونيم بگيم که خيلي خوب و جديد بودن . ولي اگر بخواهيم از نزديک و با ديد ذره بيني نگاه کنيم مي فهميم که مسئولان پخش و نمايش اين فيلم ها با سانسور و حذف بخش هايي از اين فيلم ها کيفيت و محتواي معنوي اين فيلم ها را از بين برده اند ! چند فيلم اسکاري نوروز از تلويزيون پخش شد از جمله "جايي براي پيرمردها نيست" ، "مايکل کلايتون" و "خون به پا مي شود" ، هر کدام از اين فيلم ها چند تنديس اسکار گرفته اند ، چطور مسئولان پخش اين فيلم ها مي تونن به خودشون اجازه بدن که با چند کليک ساده بخش هايي از اين فيلم ها را کلا نمايش ندهند و حذف کنند در حالي که براي همين صحنه ها دلارها خرج شده است ، در حالي که براي همين صحنه ها زحمات فراوان کشيده شده است ، در حالي که براي فيلم کامل و بدون سانسور اسکار گرفته اند . . . فيلم هاي خوب ديگري از جمله " گنگستر آمريکايي" ، "در دره ي خدايان" و "۱۴۰۸" نيز از جمله فيلم هايي بودند که بلاهاي زيادي به سرشان آمده بود ! به عنوان مثال در فيلم ۱۴۰۸ صحنه اي از فيلم را حذف کرده بودند که من وقتي داشتم تماشا مي کردم چشمهام چهار تا شد ! سکانسي از فيلم که دختر حدودا ۹ يا ۱۰ ساله ي آقاي نويسنده که قبلا مرده مياد و در آغوش پدرش با او صحبت هاي زيبايي مي کنه ، بازي جان کوزاک در اين صحنه بسيار تحسين برانگيز بود و علاوه بر اين ، اين سکانس ، يکي از سکانس هاي اصلي فيلم بود به اين خاطر که دختر آقاي "انسلين" نقش مهمي را در فيلم ايفا مي کند . شايد مسئولان پخش فکر اين را کرده اند که اين دختر چند ساله ديگه ممکنه به يک سوپر استار تبديل بشه و فيلم هاي مشکل دار بازي کنه !! از شبکه ي چهار بعيد بود واقعا . . . بگذريم ؛ هر چقدر هم که تلويزيون ايران بخواهد آپديت باشه و فيلم هاي جديد و خوب پخش کنه ، باز هم شخصي که علاقه داشته باشه بايد بره و نسخه ي اصلي فيلم رو گير بياره و ببينه که اصلا چي به چي بوده ! البته نبايد از اين پيشرفت بسيار خوب تلويزیون ايران در نمايش فيلم هاي خوب و جديد چشم پوشي کرد ! واقعا در اين سال هاي اخير خيلي بهتر از قبل عمل مي کنن گذشته از اين که گاهي اوقات شيطنت هايي هم مي کنند و اگر يک فيلمي مثلا امروز در آمريکا اکران بشه که يه جورايي بر عليه آمريکا باشه و از آمريکا بد گفته باشه يک هفته بعد اين فيلم در تلويزيون ايران به نمايش در مياد !!! اي کاش اين سانسور ها و حذفيات بي مورد کمتر مي شد (به کلمه ي "بي مورد" توجه کنيد!) و اي کاش سيماي ايران فقط در اين جور محدوده هاي زماني اين جور عمل نمي کرد و در تمام طول سال به همين صورت کار خودشو انجام مي داد . . . ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
از بس که چرت و پرت درباره ی مهران مدیری و سریال جدیدش "مرد هزار چهره" رو اینترنت زیاد شده من که دیگه واقعا از این همه قضاوت یک طرفه خونم به جوش اومده ! یکی نیست بگه مگر شما قاضی هستید که به این سادگی جلسه دادگاه را برگزار می کنید و حکم صادر می کنید ! آیا هیچ کدوم از شما بدون فرستادن متهم به دادگاه حکم صادر نکرده اید . . . ! این عکس آقای مدیری واقعا نمادی از وضعیت الان ایشان و گروهشان هست ! تعدادی از اشخاص منتقد سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی شده اند و لوله ی تفنگ را به طرف مجموعه ی "مرد هزار چهره" گرفته اند ! حداقل صبر کنیم بعد از قسمت آخر این مجموعه این نتیجه گیری ها رو بکنیم ، یه کم فیتیله رو پایین بکشیم ! شاید اوضاع این زمانه جوری شده که اشخاصی که بالای سر ما ایستاده اند تا حدودی آزادی بیان را از ما گرفته اند ؛ ولی دیگه ما با خودمون این کار رو نکنیم . . . وقتی داشتم قسمت "استاد طوفان" رو نگاه می کردم بی اختیار یاد شعر یکی از آهنگ های دکتر اصفهانی افتادم ، نون و دلقک ! (اگه درست به یادم باشه) اولش گفتم چه دخلی داره این شعر به این سریال و آقای مدیری آخه توام ! بعدش که کمی فکر کردم و جایگزاری به جای کلمات این شعر انجام دادم ، به مفهوم جالبی رسیدم و دیدم که پر بی ربط هم نیست ! شما هم این کار رو بکنید . . . واسه نونه ، واسه نونه همه کارش تا تو بخندی که اگه اینو تو بدونی تو به دلقک نمی خندی آقای مدیری و گروه نویسندگانشون این بار طنز تلخی رو برای سریال جدید انتخاب کردن که البته هم خیلی درصد طنزش بالاست و هم خیلی درصد تلخیش ! ما بعد از هر کدام از سریال های آقای مدیری انتظار کار قوی تر و بهتری رو از ایشون و گروهشون داریم ! این حقیقت رو هم در نظر داشته باشیم . . .! ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
خرداد 1388
اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 امکانات
|
Copyright © 2008 All Rights Reserved by atonement.Blogfa.com